طراحی سایت
جمعه 29 دي 1396.
امروز:

مقاله ها

قطار زندگی ریزعلی خواجوی را جاگذاشت دهقان فداکار درگذشت

ریزعلی خواجوی دهقان فداکار عصر روز یکشنبه پنجم آذرماه از شهر میانه به این بیمارستان انتقال یافت که در بدو ورود، در بخش آی. سی. یو این مرکز تحت مراقبت قرار گرفت.وی که با علائم بیماری ذات‌الریه و کاهش هوشیاری در بخش آی. سی. یو این مرکز تحت مراقبت قرار گرفته بود درگذشت.

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شهر میانه ، دهقان فداکار که به علت عفونت شدید ریوی در بیمارستان میانه بستری شد اما طی روزهای گذشته به بیمارستان امام رضای تبریز منتقل شد.

 

مصاحبه با ریزعلی خواجوی

ریز علی خواجوی ساده است و صبور، سوال های عجیب و غریب خبرنگاران، صدا و نور شاترهای دوربین عکاسی را بدون هیچ گونه شکایتی تحمل می کند و ماجرای آن شبی که سرنوشت و حتی نامش را تغییر داد با سرعتی جالب به زبان آذری بر روی زبان جاری میکند.
وقتی که از آن شب تعریف میکند چشمانش ناخودآگاه به دور دستها خیره می شود و گویی تصاویر مبهم آن شب را به سختی در پس پرده چشمانش به حرکت در میآورد، اینبار کمی متفاوت تر  میگوید: با با جناقم بعد از شام به سمت قطار حرکت کردیم تا او را سوار و راهی کنم، که دیدم قسمتی از کوه ریزش کرده است. اول با خود فکر کردم، چرا به دردسر بیفتم و  مجبور به جوابگویی مسئولان قطار شوم، ولی دیدم وجدانم به من نهیب میزند که جان افراد زیادی در خطر است و باجناقم هم مرا تشویق برای این کار می کرد. خلاصه وجدان و احساس بر عقل وی غالب میشود و جان خود را در آن تاریکی و سرما برای نجان جان انسانهای دیگر به خطر میاندازد و این همان داستانی است که آن شب پیراهن خود را مشعل میکند و رو در روی قطار قرار میگیرد.
 
بیوگرافی ریزعلی خواجوی معروف به دهقان فداکار

 

 

گلایه دهقان فداکار از حذف داستانش

 

درس هایی به یاد ماندنی نظیر چوپان دروغگو، خوش سلیقگی های کوکب خانم و میهمانان ناخوانده اش، سهل انگاری کبری و تصمیم او برای جبران، بابایی که نان به خانه خانه می برد، حسنکی که مدام از سوی حیوانات طویله صدا می شود، آقای هاشمی که با خانواده مسیر نیشابور و کازرون را می پیمود و روباهی که با حیله گری چشم طمع به پنیر کلاغ بخت برگشته داشت نیز از جمله خاطره انگیز ترین موضوعات کودکان دیروز است.

اما آنچه بیش از هر درس دیگری حس نوستالژیک متولدان اواخر دهه چهل و دهه های پنجاه و شصت را قلقلک می دهد، فداکاری چوپانی آذری است که با درآوردن پیراهن خود در کوران سرد کوهستان منطقه میانه و آتش زدن آن بر روی یک چوب دستی، جان تعداد کثیری از هموطنان سوار بر قطارش را نجات می دهد؛ ماجرایی شیرین و خواندنی که امروز دیگر ردی از آن در کتب درسی دانش آموزان امروزی نمی توان یافت.

ریزعلی خواجوی همان دهقان فداکار است که تا چند سال قبل و تا پیش از پخش برنامه ای تلویزیونی از او خیلی ها نمی دانستند که داستان مذکور واقعی است و ریزعلی نیز همچنان به زندگی خود ادامه می دهد. امروز ریزعلی به بهانه برپایی یادواره شهدای دانش آموز بخش رودهن یکی از میهمانان عزیز شرق استان تهران بود که در مصاحبه ای کوتاه پای برخی دردل های او نشستیم.

ریزعلی خواجوی در گفتگو با خبرنگار مهر با همان لحجه شیرین آذری خود اظهار داشت: من نمی دانم چرا درس دهقان فداکار از کتاب های درسی حذف شده است؛ به جای آنکه حمایت کنند نام و آن ماجرا را از کتب درسی برداشته اند. وی ادامه داد: پتروس(اشاره به داستان پتروس فداکار) انگشت خود را در یک سد نگه داشته و کم مانده همه آن را طلا کوب کنند، اما من و همسرم امروز در جایی زندگی می کنیم که روز و شب باید چراغ خانه روشن باشد تا فضا تاریک نماند، حیاطی هم نداریم تا کمی هوای تازه تنفس کنیم.

 

 

ریزعلی خواجوی تاریخ تولد

 

داستان دهقان فداکار

غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرورفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایان یافته بود. ریز علی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت. در آن شب سرد و تاریک، نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد. دهی که ریز علی در آن زندگی می کرد نزدیک راه آهن بود. ریز علی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد. آن شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست. سنگ های بسیاری از کوه فرو ریخت و راه آهن را مسدود کرد. ریز علی می دانست که، تا چند دقیقه دیگر، قطار مسافربری به آن جا خواهد رسید. با خود اندیشید که اگر قطار با توده های سنگ برخورد کند واژگون خواهد شد. از این اندیشه سخت مضطرب شد. نمی دانست در آن بیابان دور افتاده چگونه راننده ی قطار را از خطر آگاه کند. در همین حال، صدای سوت قطار از پشت کوه شنیده شد که نزدیک شدن آن را خبر داد.
ریز علی روزهایی را که به تماشای قطار می رفت به یاد آورد. صورت خندان مسافران را به یاد آورد که از درون قطار برای او دست تکان می دادند. از اندیشه ی حادثه ی خطرناکی که در پیش بود قلبش سخت به تپش افتاد. در جست و جوی چاره ای بود تا بتواند جان مسافران را نجات بدهد. ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد و بر چوبدست خود بست. نفت فانوس را بر لباسها ریخت و آن را آتش زد. ریز علی در حالی که مشعل را بالا نگاه داشته بود، به طرف قطار شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که خطری در پیش است. ترمز را کشید. قطار پس از تکانهای شدید، از حرکت باز ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه از قطار بیرون ریختند. از دیدن ریزش کوه و مشعل ریز علی، که با بدن برهنه در آنجا ایستاده بود، دانستند که فداکاری این مرد آنها را از چه خطر بزرگی نجات داده است.

 

 

(مراسم تشیع جنازه وی نیز متعاقبا اعلام خواهد شد)

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید