طراحی سایت
جمعه 29 دي 1396.
امروز:

مقاله ها

خاطره دستگیری آیت الله احمدی میانجی در سال 56 ( قسمت دوم )

 

خاطره دستگیری آیت الله احمدی میانجی در سال 56 (قسمت دوم )
بقلم شاهد ماجرا : محمود احمدی میانجی

من و جناب مهندس سعید فایقی در اوایل انقلاب با معرفی آیت الله احمدی به دادسرای انقلاب تبریز رفتیم و لیست ساواکی های میانه را یاد داشت کرده و آورده به آیت الله احمدی دادیم ولی ایشان بخاطر حفظ آبروی خانواده ها و اقوام آنان لیست را بما ندادند و اجازه نشر ندادند و میانه 11 نفر پرسنل ساواکی داشت اسم رییس اش را و بعضی ها الان در خاطرم هست ولی بنابر سفارش آیت الله احمدی تا بحال سکوت کردم و متاسفانه آن آقا خیلی بر علیه نظام و انقلاب لجن پراکنی می کند و.....
شبی که به منزل ما حمله شد اعلامیه های امام در وسط اتاق از جلسه علمای میانه باقی مانده بود من پس از رفتن مامورین آنها را جمع کرده و در مطبخ (محل طبغ نان  - تندر اوی) مخفی کردم .
منطقه ما محاصره نظامی شده بود یک دستگاه نفر بر ارتش در پایین کوچه (بطرف خیابان شهید میانجی ) و یک دستگاه نفر بر در بالای کوچه (طرف کبابی- خیابان شهید بهشتی) مستقر شده بود
ساعت 7 صبح بود که تلفن ما زنگ زد پسر سوم آیت الله احمدی حاج رضا احمدی بود ( آن زمان عضو گروه های چریکی بود و قصد عضو گیری در میانه و راه اندازی هسته مسلحانه را داشت و برای همین منظور با یکی از اعضای سازمان چریکی بنام عباس (بعدا شهید شد) با یک دستگاه سواری بی ام  و و یک دستگاه تایپ و تکثیرو مقداری اسلحه وارد میانه می شود وقتی وارد خیابان برق می شود و می بیند اوضاع شهر غیر عادی است بر می گردد و می روند به کارخانه پشم پاک کنی پدرم که آن موقع در خارج شهر بود و بمن تلفن می کند)
من به او گفتم تلفن ما کنترل می شود و منطقه ما محاصره است با اشاره به او فهماندم که برود به منزل پدر بزرگ مادری من که خانه شان نزدیک کارخانه بود ( منزل آقای مشهد احمد جنتی  پدر جناب آقای ابوالفضل جنتی  ، و مادر بزرگ من دختر عمه آیت الله احمدی بودند )من با پسرپنجمی حاج عمو(شهید جعفر احمدی)از پشت منزل مان که زمین خالی بود پریده و بطرف کارخانه راه افتادیم تازه متوجه شدیم شهر در محاصره ارتش و ژاندارمری است و نفر بر های ارتش گشت می دادند ما موقعی که نفر برها نزدیک می شد بر روی زمین می خوابیدیم همین طور به  همین حالت خودمان را به منزل پدر بزرگ رسانده  و حاج رضا را در جریان امور گذاشتم ( حاج رضا بدلیل فعالیت های انقلابی و ضد رژیم شاه شدیدا تحت تعقیب ساواک بود و بخاطر فعالیت های ایشان جندین بار منرل شان در قم مورد هجوم قرار گرفت لکن به دلیل هوشیاری انقلابی حاج رضا  ، موفق نشدند و در میانه نیز ساواک شدیدا دنبال دستگیری ایشان بود ( این مطلب توسط یک از نیرو های شهربانی ( سروان داداش پور ) به ما اطلاع داده شده بود و من به دلیل رابطه کاری با حاج رضا شدیدا تحت نظر نیرو های امنیتی رژیم شاه بودم و خوشبختانه به جهت آموزش های فعالیت پنهان که توسط دوستان حاج رضا داده شده بودم آرزوی  حسرت لو رفتن ما به دل آنها ماند.
لازم می دانم بگویم ما  ( اعضای تیم نظامی انجمن دین و دانش میانه )موقع فرار شاه  مسلح بودیم .
ماشین پر از دستگاه تکثیر و اسلحه را در ساختمان ایران ناسیونال آن زمان که در همسایگی کارخانه ما بود و به دلیل روابط صاحب آنجا با رژیم شاه کمتر مورد شک و ظن قرار می گرفت پارک کردیم و تقریبا نزدیک به یک هفته آنجا ماند سپس دستگاه تکثیررا به زیر زمین منزل پدر بزرگ مادری ام منتقل کردیم ( البته آنها هیچ اطلاعی از این موضوع نداشتند ) منزل داماد ما (آقای یونس احمدی در خیابان خیام) خانه تیمی امن ما محسوب می شد و آموزش های نظامی آنجا و در خارج از شهرانجام می شد این وضعیت تا پیروزی انقلاب ادامه داشت.
پس از چند مدت دستگاه تکثیر به منزل عمو غفار منتقل شد و اعلامیه های امام آنجا تکثیر می شد و پس از پیروزی انقلاب این دستگاه به انجمن دین ود انش منقل شد.
آیت الله احمدی نقل می کرد که پس از دستگیری ، دستان مرا از پشت بسته بودند و پا هایم را بسته بودند و چشم هایم را بسته بودند و پشت ماشین نظامی باری ریو، سوار کرده بودند و در هوای سرد زمستانی با زیر پیراهنی ، می فرمودند بعد از مدتی یک فرد دیگری را نیز سوار ماشین کردند و من از آه و ناله هایش فهمیدم که جناب حجه الاسلام و المسلمین حاج سید سجاد حججی است که دستگیر شده است .
جناب آقای حججی گویا موقع دستگیری مقاومت کرده بود و مامورین شهربانی مورد ضرب و شتم شدید قرار داده بودند بگونه ای که سرشان و دستشان شکسته و زخمی شده بود و مدتها آثار جراحت مشهود بود
آیت الله احمدی می فرمود : نزدیک به یک ساعت ما در پشت ماشین نظامی در حال حرکت بودیم و موقع حرکت در پیچ ها غلت می خوردیم و چون دست و پاهایمان بسته بود بسیار اذیت شدیم وقتی قره چمن رسیدیم یک نفر سرباز دل اش بحال ما سوخت و یک پتو روی ما انداخت .وقتی ما را به فرماندار نظامی تبریز بردند بسیار بی ادبانه و با تهدید و ارعاب با ما برخورد کردند . سپس ما را به استانداری بردند و استاندار عذر خواهی کرد وبه مامورین حکومت نظامی ناسزا گفته و بیان کرد این اقدام خود سرانه بوده (سیاست هویج و چماق رژیم شاه ) ما که صورتمان خونین و کبود شده بود و لباس هایمان در اثر کشیده شدن روی زمین پاره شده و گلی شده بود قیافه مظلومانه پیدا کرده بودیم و لذا از ما خواهش کرد استحمام کنیم .
آیت الله قاضی طباطبایی با خبر شده بود و با استاندار تماس گرفته و برای ما لباس فرستادند . بنابر قیام مردم میانه رژیم به وحشت افتاد و عقب نشینی نموده و تقصیر ها را به گردن شهربانی میانه انداخته و گفتند خودسرانه این کار کردند .
با شنیدن خبر دستگیری این دو عالم انقلابی و شاخص شهر مردم در مسجد طلبه لر کانون انقلاب جمع شدند و آیت الله حاج شیخ هادی نیری که عالم سر شناس شهر بودند مراتب اعتراض مردم را به گوش مسولین می رساند و تهدید می کند که اگر تا 24 ساعت این دو عالم انقلابی آزاد نشوند مردم اقدام انقلاب خواهند نمود هیات عالی سیاسی وارد شهر می شود و با روحانیت وارد مذاکره می شوند و قول آزادی این دو عالم انقلابی را می دهند .
متعاقب آن بعد از ظهر این دو عالم آزاد می شوند و غروب همان روز در یک هوای بارانی با استقبال با شکوه مردم وارد شهر شده و به منزل آیت الله نیری وارد می شوند و مردم با افتخار این روز تاریخی را سپری می نمایند.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید