طراحی سایت
دوشنبه 27 آذر 1396.
امروز:

مقاله ها

معرفی خلبان میانه ای هوانیروز در دوران دفاع مقدس؛ سرهنگ غلام رضا شهپرست

سرهنگ خلبان غلامرضا شهپرست، استاد شلیک و پرواز با هلیکوپتر تاو، جزو دلاورانیست که نامش در تاریخ نبرد هلی کوپتر با تانک در جهان ثبت گردیده است. وی که همرزم شهیدان کشوری و شیرودی بوده است غیور مردی از خطه میانه می باشد.

 


بخش نخست

مصاحبه با سرهنگ خلبان ((غلام رضا شهپرست ))


لازم به توضیح است که هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران شگفت انگیزترین هوانیروز دنیاست .در قلب این یگان ، انسانهای عجیبی به نام ((خلبانان کبرا)) زندگی می کنند . کسانی که با حضورشان ،لقب نیرو و یگان رزمی را به هوانیروز اعطا کرده اند که در غیر اینصورت ، نام هوانیروز به ((سازمان خدمات بالگردی)) یا ((آژانس حمل ونقل بالگردی )) تغییر می یافت .این خلبانان، پر از تناقض هستند ،در روی زمین مثل بقیه انسان ها راه می روند و غدا می خورند اما همین که یک موجود آهنی بنام ((کبرا)) را می بینند ،از خود بیخود می شوند ، آنها هر روز با حرفه ای ترین متجاوزان چشم در چشم می شوند .رودررو و سینه به سینه .و الحق که چه روزگاری از این ددمنشان سیاه کردند . امروز در امواج سنگین اقیانوس ها خاطرات هوانیروزی ها ، مهمان کشتی سرهنگ خلبان ((غلامرضا شهپرست )) هستیم . وی ، موسس ، بنیانگذار و استارت زننده مصیبت های نیروی زمینی ارتش عراق از جانب هوانیروز است .لاشه نخستین تانک عراقی که در سر پل ذهاب است ، امروز هم با خشم ، حسرت و کینه ، از نام شهپرست یاد می کند . نام این دلاور ، علاوه بر ثبت در لیست سیاه کتاب عبرتهای نیروی زمینی ارتش عراق ، در صدر فهرست برترین خلبانان بالگرد های ضد تانک دنیا نیز ثبت و ضبط شده است .اگر هر کدام از دشمنان مرز وبوم تصور کرده اند بیشه ایران ، دیگر خالی از پلنگ شده ، کور خوانده اند .
شیر میادین نبردهای غرب کشور ،معلم خلبان سرشناس کبری ، استاد بلامنازع عملیاتهای ضد تانک و مفتخر به نشان دادن نخستین چنگ و دندان هوانیروز ارتش ایران به ارتش دشمن ؛ ((غلامرضا شهپرست ))؛


ضمن عرض سلام و تشکر از اینکه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید . شما جزو نخستین دسته از خلبانان استخدام شده در هوانیزو ، در ابتدای دوران گسترش این یگان هستید لطفا بعد از بیوگرافی مختصر از خودتان از ان روزهای ابتدای وردتان به هوانیروز برایمان بگویید ؟
-با نام و یاد خدا ، من هم سلام و عرض ادب دارم خدمت شما و خوانندگان محترم ماهنامه .
بنده متولد دوم شهریور ماه سال ( 02/06//1333)درروستای گلنگدر از توابع شهرستان میانه ، تحصیلات تامقطع ششم ابتدایی در دبستان نوبنیاد روستا حسن اباد ، هفتم تا نهم را در مدرسه بیست وپنج شهریور قدیم (دره خرمن) دوره دبیرستان را دردبیرستان شاپور قدیم میانه طی ودرسال1351پس ازگذراندن آزمونها ومعاینات سخت جسمانی جهت خلبانی هلیکوپتر به استخدام هوانیروز ارتش درآمده وازسال 1352 پس ازطی دو سال موفقیت آمیز دوره های مختلف خلبانی متعدد در دانشکده خلبانی اصفهان، به عنوان خلبان شکاری جنگده هلیکوپتر کبری درپایگاههای اصفهان، کرمانشاه، مسجد سلیمان، وستاد هوانیروز درتهران با عناوین های خلبان، استاد خلبان، سراستادخلبان،فرمانده پرواز ،فرماندهی گروهان، معاون گردان، افسر عملیات، رییس ومدیریت های مختلف ...... خدمت ودر طول جنگ تحمیلی با سوابق درخشان ومندرج درتاريخ ارتش خدمت کرده ام در سال 1383 با سی ودو سال خدمت سرهنگ تمام چهارده ساله با رتبه سرلشگری بازنشسته واز تاریخ هم تاکنون درشرکت خصوصی هلیکوپتری ایران با هلیکوپتر های تجاری ALOEIT3, ECORIL, BELL 212 و BELL 412 درجهت پشیبانی وامداد سکوهای نفتی وگازی درخلیج فارس وخشکی پرواز میکنم واخیرا هم در آماده شدن برای استقرار هلیکوپتر اورژانس هوایی درمیانه هستم.
بله من در تاریخ 22/11/1352 یعنی زمانیکه برنامه گسترش برق آسای هوانیروز کلید خورد ، وارد این یگان تازه شدم . در ان سالها ، همه ، خلبانی را فقط در نیروی هوایی می دیدند و کسی نسیت به کلمه هوانیروز و یا خلبانی بالگرد آنچنان آشنایی نداشت .در طی آن سال و یکی دو سال بعد از آن ، بر اساس دستور اکید مقامات ارشد رژیم سابق که تاکید داشتند هوانیروز بایسیتی با سرعت هر چه تمام تر به تعداد پرنده ، خلبان و نفرات پشتیبانی کافی مجهز و مسلح شود ، تبلیغات بسیار گسترده ای برای جذب نیرو در تمامی رسته های مورد نیاز ازجمله خلبانی در سرایر کشور به راه افتاد و همزمان با گسترش بیش از پیش نیروی هوایی ، سیل جمعیت جوانان مشتاق فن هوانوردی به سمت هوانیروز و نیروی هوایی سرازیر شد .کار جذب و استخدام نفرات در هوانیروز با سرعت بسیار بالایی در جریان بود .بلافاصله پس از پایان این مراحل ،دوره مقدماتی که در واقع برای آماده سازی نیرو ها به منظور اشنایی و قالب گرفتن در ارتش بود را طی کوتاهترین زمان (13 هفته ) گذراندیم تا به سرعت به آموزش پرواز نزدیک شویم پس از پایان دوره مقدماتی ، بدون معطلی به مرکز آموزش اصفهان منتقل شدیم حتما از زبان همرزمان با سابقه شنیده اید که در ابتدا ، مرکزی که بعد ها به مرکز آموزش هوانیروز اصفهان تبدیل شد و لقب بزرگترین مرکز آموزش پروازی بالگرد در کل خاور میانه را به خود گرفت ، کار خود را چگونه آغاز کرد .
طرح تکمیل این مرکز دقیقا برابر دستور العمل ، و با سرعتی باور نکردنی جلو می رفت . با ورود ما به اصفهان کلاس آموزش زبان آغاز شد و بصورت فشرده ، طی 2 هفته اساتید امریکایی این درس ، مارا برای ورود به خط پرواز آماده کردند.
بر اساس برنامه ای که آمریکایی ها برای تشکیل و توسعه مرکز آموزش از طرفی و تربیت دانشجو از طرف دیگر ریخته بودند ، همه چیز می بایست راس ساعت انجام می شد و هیچ دیر کردی قابل قبول نبود . مرکز آموز ش در ابتدا یک فروند بالگرد 205 و 3 بالگرد 206 در اختیار داشت که در مدت کوتاهی به تعداد متنابهی از این بالگردها برای آموزش پرواز مجهز شد .


از وقایع و اتفاقات بعد از انقلاب تا زمان آغاز جنگ برایمان بگویید ؟
-از مسایلی که بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی تا زمان جنگ و حتی مدتی پس از ان ،نفرات پایگاه هوانیروز کرمانشاه رادرگیر خود کرد ، غایله کردستان بود ؛ در این فتنه ، بچه های سپاه و یگان هایی از نیروی زمینی ، درگیر آرام ساختن مناطق مختلف کردستان بودند و در موارد گوناگونی از اتش کبراها و تدارکات مهمات و آذو قه 214 های پایگاه کرمانشاه و دیگر پایگاههای مه برای کمک می امدند بهره مند می شدند . پس از پیروزی انقلاب ، گردان هجومی پایگاه هوا نیروز کرمانشاه را به دو قسمت تقسیم کردیم که افتخار فرماندهی گروه اول با بنده بود .شهید ((شیرودی ))نیز فرماندهی گروه دوم را به عهده داشتند .در درگیری های کردستان در ابتدای انقلاب ، بالگرد ها کاملا نو و اماده ،و خلبانان جوان به وسیله بالگرد به یگان های حاضر در خط ارسال می شد که از این رهگذر ، بر اثر عدم آگاهی برخی فرماندهان ، استفاده های غیر ضروری از بالگردهای ترابری می شد ، مثلا در چند مورد ، خاطرم هست ، وضعیت هوا مناسبو جاده امن بود ولی فرمانده یگان زمینی اصرار داشت که برای حمل برخی مایحتاج غیر ضروری نیروها ، یک پروند بالگرد با آن هزینه بالا پرواز کند !!! ولی من در آن برهه ، تا مطمئن نمی شدم که محموله بالگرد چیست . آیا ضرورتی برای پرواز دارد یا خیر ،اجازه پرواز به هیچ بالگردی را نمی دادم چون حس میکردم این پرنده ها ارزششان بسیار بالاست و از طرفی ، به زودی نیاز مبرمی به تک تک آنها پیدا خواهیم کرد و بعد ها دیدم که این تقلی اشتباه نبود و ما در جنگ ، با استفاده از همین بالگردها ، بسیاری از کار های ناممکن را ممکن کردیم .
مورد دیگری که از دوران قبل از جنگ بخاطر دارم ، به زمانی بر میگردد که ما در منطقه ایلام ، در دو گروه به صورت 15 ورز 15 روز ، عملیات انجام می دادیم .در یکی از همین روزهایی که نوبت ماموریت گروه ما بود ، یک گروه از خبرنگاران صدا وسیما به محل استقرار ما امدند و با بنده بعنوان فرمانده گروه ، مصاحبه تلویزیونی انجام دادند که من در این برنامه به زحمات ، تلاش عا و حماسه هایی که تک تک بچه ها در ان خطه خلق کردند اشاره نمودم و به ملت بزرگ ایران ، این پیغام هر زمانه را رساندم که (( تا فرزندان شما در این لباس مقدس زنده هستند ، نخواهند گذاشت دشمن لحظه ای خواب راحت داشته باشد.)) این مصاحبه از تلویزیون پخش شد و 2 روز بعد ، اعلامیه هایی در تمام کرمانشاه توسط گروهک (فرقان ) پخش شد . در متن اعلامیه نوشته شده بود : ((خلبان شهپرست ،مزدور جمهوری اسلامی است و تاکنون از انجام هیچ جنایتی فروگذار نکرده ! وی مانند نامش ، حقا که ((شاه پرست است )) آنها در ادامه این اعلامیه هم مرا به ترور تهدید کرده بودند . همزمان با این قضایا ،شهید دکتر بهشتی که شنیده بودند و می دانستند بچه های هوانیروز چه دلاوری هایی در نبرد با دشمن انجام می دهند ،برای بازدید و افزایش روحیه بچه ها به محل اسقرار ما در ایلام آمدند . در این بازدید ، پس از توضیح و تشریح عملیات های صورت گرفته در ان منطقه برای آن شهید بزرگوار آ ایشان خیلی تحت تاثیر حماسه های بچه ها اعم از خلبان و فنی قرار گرفتند . در این بین ، یکی از بچه ها به طنز رو به شهید بهشتی گفت : گروه فرقان به آقای شهپرست می گه ((شاه پرست )) ! شهید بهشتی خدا رحمتشان کند ، بسیار انسان نکته سنج و حاضر جوابی بودند .بدون معطلی گفتند ((شما به حرف آنها اعتنایی نکنید ، من به ایشان می گویم ((خداپرست )) ((میهن پرست )) !


 از مقدمات و جرقه هایی که نهایتا توسط عراق به آتش جنگ تبدیل شد بفرمائید ؟
- شاید شما از خلبانان تعدادی از پایگاههای هوایی اعم از هوانیروزو نیروی هوایی شنیده باشید که از ابتدای تابستان ،تجاوز عراق به مرزهای غربی شدت گرفت که تا حدودی صحیح هم است اما واقعیت اینست که جنگ و آمادگی به منظور مقابله با جنگ ، برای نفرات پایگاه هوانیروز کرمانشاه از ابتدای فروردین 1359 آغاز شده بود .با توجه به خبرهایی که از خط مرزی تخت مسئولیت پایگاه هوانیروز کرمانشاه به ما می رسید ، زد و خورد ها در پاسگا ههای مرزی بالا گرفته بود .به واسطه همین درگیری ها ، ما در قالب همان دو گروهی که قبلا عرض کردم ، به صورت 15 روز به 15 روز ، به پادگان ابوذر (شاهین) اعزام می شدیم و به پشتیبانی آتش و تدارکات برای یگان های زمینی اقدام می کردیم . این ماموریت ها تا روز مورد اصابت قرار گرفتن هواپیمای 5-F شهید آزاده، حسین لشگری در روز های منتهی به مهر ماه ادامه داشت .با وقوع این حادثه ،ما که روزهای اخر حضور در کرمانشاه را طی می کردیم و آماده اعزام به ماموریت بودیم ، تصمیم به افزایش حضور در ماموریت منطقه را گرفتیم .بوی آغاز جنگ ، هر لحظه احساس می شد ! درهمان روزهای اخر هفته ، همسر و فرزندم را به شهرستان ، به منزل پدرو مادرم منتقل کردم و شنبه اول هفته ای که روز 31 شهریور در ان هفته بود ، آماده اعزام به ماموریت دو هفته ای سر پل ذهاب شدیم ، ساعت 13:45 ، سرویس ها در حال خروج از پایگاه بودند و من به عنوان سرپرست گروه ، در حال نوشتن طرح پروازی از کرمانشاه به سر پل ذهاب بودم در دیسپچ (مرکز هماهنگی پروازها ) پایگاه بودم که حمله هواپیماهای عراقی آغاز شد .بمب بود که مثل باراندر محوطه پایگاه منفجر می شد .جالب است که بدانید در ان لحظات نه به خودم ، نه به خانواده ام و نه به هیچ کس و هیچ چیزی دیگری بجز سالم ماندن بالگردهای پارک شده در محوطه فکر نمیکردم ! بدون تامل ، از دیسپچ بیرون زدم و با اتومبیل یکی از دوستان که دست من بود ، با سرعت بالایی به طرف گروهان پروازی حرکت کردم . در کنار گروهان از ماشنی پیاده شدم و با اخرین توان به طرف ((پد سنگی )) که محل استقرار بالگرد های کبرا بود دویدم . درهمین زمان که از منار آشیانه گروهان به طرف کبراها می دویدم . ناگهان مشاهده کردم دو فروند هواپیمای دشمن ، روی سر آشیانه ای که پر از بالگرد بود شیرجه کرده و قصد انهدام آشیانه را دارند . در حالیکه همین طور به طرف کبراها می دویدم ، منتظر وقوع فاجعه بودم که ملاحظه کردم هر دومیگ ، به علتی که هنوز هم برای من نا معلوم باقی مانده ، یک گلوله ، راکت یا بمب هم به طرف آشیانه پرتاب نکردند !! در همین زمان که حواسم به آشیانه بود و از مسیر روبرو غافل شده بودم ، با هر دو پا به داخل جوی آب بزرگی که گروهان را از محوطه پرواز جدا می کرد سقوط کردم و تا بالای زانو در لجن فرو رفتم ! خیالم از بابت سلامت آشیانه راحت شده بود . به نزدیک یکی از کبراها رسیدم . به سرعت ، طنابی را که ملخ ها را به اسکیدها متصل میکرد د باز کردن آن در حالت عادی وظیفه ((کروچف))(خدمه فنی ) بالگرد بود ، باز نمودم و بدون هلمت (کلاه خلبانی ) یا دستکش پروازی و حتی بدون کمک خلبان ، پشت فرامین رفتم و بالگرد را روشن نمودم . اصلا نمیدانستم بالگرد سالم است یا عیب فنی دارد و کسی هم نبود که چنین اطلاعاتی در ان زمان حساس به من بدهد .در آن لحظه فقط و فقط به سالم خارج کردن ان بالگرد از مهلکه فکر می کردم و بس !
خلاصه با رسیدن موتور به قدرت مطلوب ، بالگرد را از زمین جدا کردم و به اصطلاح تک فرمانه پرواز کردم . هنوز از زمین ارتفاع چندانی نگرفته بودم که دیدم تعداد زیادی از چراغ های هشدار دهنده سامانه های مختلف روشن شدند . تازه آن موقع بود که متوجه شدم ، این بالگرد عیب فنی داشته و درآن محل پارک شده و منتظر تعمیر بوده چاره ای نبود ! چون فرصتی نداشتیم . هر ثانیه مساوی بود با سالم ماندن یا منهدم شدن یک بالگرد کبرای چند ده میلیون دلاری ! هر سامانه ای که از کار می افتاد ، آنرا از مدار خارج می کردم و با سامانه پشتیبانش ، بالگرد را قابل پرواز و قابل حرکت به سمت خارج پایگاه نگه می داشتم ! خلاصه با هر زحمتی شده ، آن کبرای مریض را به نقطه ای بنام تنگه کنشت مه در تمرینات اسکرامبل (شرایط بحرانی ) قبل از انقلاب ، محل تخلیه بالگرد ها به بیرون از پایگاه برای در امان ماندن از بمباران دشمن بود ، منتقل کردم .بالگرد را که زمین گذاشتم ،به وسیله رادیو با پایگاه تماس گرفتم و متوجه شدم بقیه بچه ها ی گروه نیز آماده پرواز هستند .سریع دستور دادم یک فروند 206 به تنگه بیاید تا با آن بالگرد برگردم و بتوانم یک بالگرد دیگر را نیز از پایگاه تخلیه کنم ، این پرواز من به تنگه کنشت و بازگشتم به وسیله 206 به منظور پرواز دادن کبراهای دیگر ، 9 بار تکرار شد و آنروز توانستم به تنهایی ، 9 فروند کبرا را به آن تنگه منتقل کنم . در نهایت ، با کمک همرزمان ، از بعد از ظهر تا شب موفق شدیم تمام بالگرد ها ی پایگاه را به تنگه کنشت تخلیه کنیم و از خطر منهدم شدن در زیر بمباران های دشمن نجات دهیم.

ادامه دارد

منبع: شماره 259 ماهنامه صنایع هوایی

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید