طراحی سایت
پنجشنبه 8 تير 1396.
امروز:

مقاله ها

خلاصه مباحث مطرح شده توسط استاد مقیمی در جلسه گفتمان اعتقادی

خلاصه مباحث مطرح شده توسط استاد مقیمی در جلسه گفتمان اعتقادی
دو کلام در تبریک روز مبعث و تفأل به یوم الله نزول تفصیلی آیات قرآن کریم برای شروع رشحاتی از مباحث امامت و ولایت .

حضرت محمد (ص) ، آسمانی ‌ترین هدیه‌ی خدا


حدود 600سال از ظهور مسیح می‌گذشت و تعالیم او آغشته به خرافه‌ها و بدعت‌ها و حق فراموشی و هوس محوری شده بود؛
- جهان در آتش جهل و زور و زر و تزویر می‌سوخت؛
- دختركان معصوم پس از تولد به جای آغوش گرم مادران در گورهای سرد، زنده به گور می‌شدند؛
- زن چون كالایی خرید و فروش می‌شد، به غارت برده می‌شد، به ارث می‌ رسید و حق هیچگونه انتخابی نداشت؛
- قتل و غارت و شبیخون و جنگ، شغل اكثر مردم حجاز بود و كینه و نفرت، طایفه ها را در كام مرگ می‌كشید؛


- كسرایان در ایران برگردن مظلومان آن چنان فشار می‌آوردند كه كمر اكثریت مردم در زیر بار ظلم شاهان خمیده بود؛
- هیچ ایرانی خارج از طبقه ی اشراف، حق تحصیل و خواندن و نوشتن نداشت؛
- شاهان خود را سایه ی خدا می‌نامیدند؛ اما بیشتر از دوزخ ابلیس، بندگان خدا را در آتش ستم خویش داغ می‌كردند؛
- كعبه مركز توحید، تبدیل به بتخانه ای شده بود كه 360 شیطان در آن ایستاده بودند و از مركز توحید، مردم را به بت پرستی می‌خواندند؛
- در روم بندگان خدا را به جرم خداپرستی و حقگویی در میادین به چنگ حیوانات وحشی می‌سپردند تا از تماشای تكه تكه شدن آنها، لذت حیوانی ببرند؛
- همه در بند هم بودند و در حال گرفتار كردن یكدیگر و گرفتار شدن به هم.

گویی در روی زمین، كسی به فكر آسمان نبود!

محمد (ص) مردی امین، پاك، راستگو، درستكار، مهربان، جوانمرد و انسانی بود. برعكس دیگران كه به زمین دوخته شده بودند، غرق در افكار آسمانی بود.

«... وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى، ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى، فَكانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى‏، فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏... عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى‏، عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى... لَقَدْ رَأى‏ مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْكُبْرى...‏ ».

در روز 27 رجب پس از اینكه آن حضرت در غار حراء  آرامش یافت باز به سوی آسمان نگریست، اما این بار جبرئیل را دید كه به او فرمود: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذی خَلَقَ» بخوان به نام پروردگارت كه آفرید.

«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذی خَلَقَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ، اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ، الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ».2

ای زبان خالق ای خلق خدا را یار اقراء

ای ز فریاد جهانگیرت جهان بیدار اقراء

ای کلامت نور و رویت مطلع الانوار اقراء

ای کویر تشنه دل از دمت گلزار اقراء

ای خدائی اقتدارت ای جهان در اختیارت

ای خلایق بیقرارت ای بشر چشم انتظارت

لب گشا تا آدمیت را کنی احیا محمد

در کویر تشنه هستی گل ایمان بپرور

تو مسیح عالمی در جسم عالم جان بپرور

حمزه و عمار و سعد و بوذر و سلمان بپرور

لاله های خویش را در گلبن ایمان بپرور

نبود از دشمن حراست ، نیست بیم از شر ناست

ای ز سوی حق سپاهت ، ای علی پیر کلاست

ما علی دادیم بر تو نیستی تنها محمد

 

در همه جای قرآن، انتساب بعثت به «الله» است،

 یعنی هم حشر مردگان، هم قانونمندی‌های خاص هستی و هم ارسال رسل که نشان از تسلط مطلق اراده و برنامه خدا در اداره جهان هستی است.

نکته قابل تأمل در بعثت پیامبران، منّتی است که خداوند بر مردم می‌نهد.[۸] اولاً این منت برای هدایت و راهبری است و ثانیاً اینکه پیامبران را از میان خود مردم و از جنس آنان انتخاب کرده است.[۹]

لَقَدْ مَنَّ اللَّـهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَ‌سُولًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ (ترجمه: ترجمه=به یقین، خدا بر مؤمنان منت نهاد [که‌] پیامبری از خودشان در میان آنان برانگیخت، تا آیات خود را بر ایشان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد، قطعاً پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند..)[ آل عمران۱۶۴]

اَللّهُمَّ اِنّى اَجِدُ سُبُلَ الْمَطالِبِ اِلَیْكَ مُشْرَعَةً وَ مناهِلَ الرَّجاَّءِ لَدَیْكَ مُتْرَعَةً و اَبْوابَ الدُّعاَّءِ لِمَنْ دَعاكَ مُفتَّحَةً وَالاِْسْتِعانَةَ لِمَنِ اسْتَعانَ بِكَ مُباحَةً وَ اَعْلَمُ اَنَّكَ لِداعیكَ بِمَوْضِعِ اِجابَةٍ وَ للصّارِخِ اِلَیْكَ بِمَرْصَدِ اِغاثَةٍ وَ اَنَّ فِى اللَّهْفِ اِلى جُودِكَ وَالضِّمانِ بِعِدَتِكَ عِوَضاً مِنْ مَنْعِ الْباخِلینَ وَ مَنْدُوحَةً عَمّا فى اَیْدِى الْمُسْتَاْثِرینَ وَ اَنَّكَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ اِلاّ اَنْ تَحْجُبَهُمُ الاْعْمالُ دُونَكَ وَ قَدْ عَلِمْتُ اَنَّ اَفْضَلَ زادِ الرّاحِلِ اِلَیْكَ عَزْمُ اِرادَةٍ یَخْتارُكَ بِها وَ قَدْ ناجاكَ بِعَزْمِ الاِرادَةِ قَلْبى وَ اَسْئَلُكَ بِكُلِّ دَعْوَةٍ دَعاكَ بِها راجٍ بَلَّغْتَهُ اَمَلَهُ اَوْ صارِخٌ اِلَیْكَ اَغَثْتَ صَرْخَتَهُ اَوْ مَلْهُوفٌ مَكْرُوبٌ فَرَّجْتَ كَرْبَهُ اَوْ مُذْنِبٌ خاطِئٌ غَفَرْتَ لَهُ اَوْ مُعافىً اَتْمَمْتَ نِعْمَتَكَ عَلَیْهِ اَوْ فَقیرٌ اَهْدَیْتَ غِناكَ اِلَیْهِ وَ لِتِلْكَ الَّدعْوَةِ عَلَیْكَ حَقُّ وَ عِنْدَكَ مَنْزِلَةٌ اِلاّ صَلَّیْتَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ قَضَیْتَ حَوائِجى حَوائِجَ الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ وَ هذا رَجَبٌ الْمُرَجَّبُ الْمُكَرَّمُ الَّذى اَكْرَمْتَنا بِهِ

 هر كه‌ خواهد همنشيني‌ با خدا               گو نشيند در حضور اوليا

 از حضور اوليا گر بگسلي‌                 تو هلاكي‌، ز آنكه‌ جزء بي‌ كلي‌

 پس‌ جليس‌الله گشت‌ آن‌ نيك‌ بخت‌          كه‌ به‌ پهلوي‌ سعيدي‌ بُرد رخت‌ 

اراده‌، شعلة‌ سوزنده‌اي‌ در قلب‌ است‌

اراده‌، شعلة‌ سوزنده‌اي‌ در قلب‌ است‌ كه‌ در آغاز سير و سلوك‌ به جان‌ مريد مي‌افتد و با اين‌ گرايش‌ به‌ مراد و محبوبي‌ تعلق‌ پيدا مي‌كند كه‌ از نگاه‌ ديگران‌ مخفي‌ است‌. بينندة‌ چنين‌ شعله‌اي‌ در سرگشتگي‌ و حيرت‌ فرو مي‌رود. و يا آنكه‌ همواره‌ در چنين‌ آتشي‌ مي‌سوزد، اما همه‌ چيز را زيبا مي‌بيند و نازنين‌بينانه‌ دربارة‌ همة‌ اشياء حكم‌ مي‌راند.

 لوعةٌ في‌ القلب‌ محرقة‌                هي‌ بدء الامر لو علموا

 فلهذا حنَّ صاحبها                   للذي‌ عنه‌ العباد عمّوا

 فاذا يبدو لناظرة‌                  يعتريه‌ البهت‌ و الصم‌

 فتراه‌ دائماً ابداً                         بلهيب‌ النار يصطلم‌

 كل‌ شي‌ء عنده‌ حسن‌                   و بهذا كلهم‌ حكموا  [ابن عربي 1418 ج 2: 510]

 به‌ گفتة‌ حافظ‌:

 منم‌ كه‌ شهرة‌ شهرم‌ به‌ عشق‌ ورزيدن‌          منم‌ كه‌ ديده‌ نيالوده‌ام‌ به‌ بد ديدن‌

 

 

معنا و مراتب امامت  با الهام از استاد شهید مرتضى مطهرى  [1]

کلمه «امام‏» یعنى پیشوا، یعنى کسى که پیشرواست، عده ‏اى تابع و پیرو او هستند اعم از آنکه آن پیشوا عادل و راه یافته و درست رو باشد یا باطل و گمراه باشد.قرآن‏هم کلمه امام را در هر دو مورد اطلاق کرده است.در یک جا مى‏ فرماید: «و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا» (۱) ما آنها را پیشوایان که هادى ‏به امر خودمان قرار دادیم.در جاى دیگر مى‏گوید: «ائمه یدعون الى النار» (۲) پیشوایانى که مردم را به سوى آتش مى‏خوانند.یامثلا درباره فرعون کلمه‏اى نظیر کلمه امام را اطلاق کرده است: «یقدم‏ قومه یوم القیامه‏» (۳) که روز قیامت هم پیشاپیش ‏قومش حرکت مى‏کند.

فرض الله .... الامامة نظاما للامة و الطاعة تعظیما للامامة

حضرت می فرمایند: «فرض الله .... الامامة نظاما للامة و الطاعة تعظیما للامامة» (1) ؛ خداوند امامت را به عنوان نظام امت، واجب گردانید و اطاعت را به عنوان بزرگداشت امامت لازم قرار داد.

 نمونه ای از طاعت که عظمت نظام  امامت را  نمودار است :/  (مفضل بن عمر) وكيل امام صادق عليه السلام

روزي نامه اي به امضاي عده اي از به اصطلاح بزرگان و متدینین شيعه به دست امام صادق عليه السلام رسيد كه چند نفر از آنان خود حامل آن نامه بودند.

مضمون نامه شكايت از رفاقت (مفضل بن عمر) وكيل امام صادق عليه السلام در كوفه با عده اي از كبوتربازان  به ظاهر بي بند و بار بود.

امام عليه السلام پس از خواندن نامه، نامه اي نوشت و به وسيله همان چند نفر براي مفضل فرستاد.

موقعي که نامه رسيد مفضل نامه را در حضور آنان باز كرد و خواند و سپس به دست آنها داد. آنان از مضمون نامه مطلع شدند كه امام در اين نامه تنها دستور چند قلم معامله به مفضل داده كه انجامش مستلزم رقمي درشت پول نقد بود، و مفضل بايد آن را تهيه كند؛ و درباره رفاقت مفضل با اراذل و اوباش در نامه امام هيچ اشاره اي نشده بود.

چون مساله پول بود ، آنها سر بزير انداخته و گفتند: بايد پيرامون اين پول زياد فكر كنيم و عذرخواهي كردند و خواستند به منزل های خود بروند.

مفضل كه زيرك بود آنها را به صرف غذا دعوت كرد و نگذاشت از خانه بيرون روند؛ آنگاه پي كبوتر بازان فرستاد وقتی آنان آمدند، در حضور آن عده که خود را نظر کرده امام زمان خود می دانستند  براي کبوتربازان نامه امام را خواند .

كبوتر بازان بدون عذر تراشي رفتند و هنوز مهمانان مشغول غذا خوردن بودند كه پولهایی زياد (از هزار درهم تا ده هزار درهم ) را جمع و آن را تسليم مفضل كردند و رفتند

در اين موقع مفضل به امضاء كنندگان رو كرد و گفت: شما از من مي خواهيد امثال اين جوانان را راه ندهم با اينكه امكان اصلاح اينان زياد است و در چنين مواردي باري از دين را به دوش كشند.

شما مي پنداريد كه خدا محتاج به نماز و روزه شماست كه به آن مغرور شده ايد، اما برای انفاق مال عذر تراشي مي كنيد و پاسخ امام زمان خویش را نمي دهيد ! !

اينان كه رفاقت مفضل با كبوتربازان را خوار و كوچك مي شمردند، جوابي نداشتند بدهند، از جاي بلند شدند و رفتند

 

دومین حکایت :خدایا مرعشی نجفی را با این قصاب در قیامت محشور کن!!

من شهریه کم آورده بودم،مونده بودم چی کار کنم، به دو سه نفر پیغام دادیم بیایند و کمک کنند،گفتند چک می نویسیم می دهیم، فهمیدم که نه این ها دارند بازی در می آورند.یک قصابی است توی قم که من هم می شناسم و این از لات های قدیمی قم بود که به دست مرحوم سید علی قلندر کوه که اهل دل و معنا بود توبه کرد و الان از خوبان شده.که رفتند پیش او و گفتند که پول کم داریم چی کار کنیم؟

لنگی که قصاب ها می بندند به کمرشون،این لنگ را باز کرده بود،پهن کرده بود روی پیشخوان قصابی هرچی پول داشت ریخته بود ،یک فقره هم چک نوشته بود،کل موجودی حساب بانکش که قابل توجه هم بود گذاشته بود تو این لنگ و لنگ چرب را یک گره زده ،داده بود به خادم آقا و گفته بود بدهید خدمت آقا و بهش بگید که به جدتون ظاهر و باطن همینه،هرچی تو دکان داشتم و هرچی تو حساب داشتم همینه.

من نشسته بودم،وقتی این را گذاشتند جلوی من،من باز کردم چک را دیدم گریه ام گرفت،این لنگ چرب را بلند کردم روی دستم گرفتم،اشکهایم هم سرازیر بود ،گفتم:

خدایا قیامت نجفی مرعشی را با این قصاب محشور کن که اینقدر غیرت داره و به درد دین تو میخوره،به درد مردم میخوره.

خیلی ها اینجورند.خوبند،تکان بدهید خودتان را.

منبع:حکایات و کرامات عاشقان خدا ج دوم ص 103 و 104

نویسنده:جبرائیل حاجی زاده

 

 

فیا عجبا! و مالی لااعجب من خطاء هذه الفرق

 

از امیرالمۆمنین (علیه السلام) نقل شده است که «إِنَّمَا الأَئِمَّةُ قَوَّامُ اللَّهِ عَلى خَلْقِهِ، وَ عُرَفَاۆُهُ ‏عَلى عِبَادِه...» (2) ؛ همانا امامان سرپرستان خدایی برمردم و آگاهان و مدبرین الهی، بربندگان خداوند هستند

فرمودند: «فیا عجبا! و مالی لااعجب من خطاء هذه الفرق علی اختلاف حججها فی دینها لایقتصون اثر نبی و لایقتدون بعمل وصی» (4) ؛ چرا در شگفت نباشم؟ از خطای گروه های پراکنده با دلایل مختلف که هر یک در مذهب خود دارند نه از آثار پیامبر(صلی الله علیه و آله) پیروی می کنند و نه به رفتار و عملکرد جانشین او اقتدا می کنند.

امامت را به تبع رسالت پیامبر اکرم ص مراتبی است  که در بعضى از موارد، اهل تسنن‏ هم قائل به امامت هستند ولى در کیفیت و شخصش با ما اختلاف دارند.اما در بعضى از مفاهیم امامت،اصلا آنها منکر چنین امامتى هستند

 نه اینکه قائل به آن هستند و در فردش با ما اختلاف دارند.

1-اولین پستى که پیغمبر اکرم از طرف‏ خدا داشت و عملا هم متصدى آن پست بود، همین بود که پیغامبر بود

یعنى احکام‏ و دستورات الهى را بیان مى‏کرد.آیه قرآن مى‏گوید: « ما اتیکم الرسول ‏فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا» (۴) آنچه پیغمبر برایتان آورده بگیرید و آنچه نهى کرده[رها کنید]،یعنى آنچه پیغمبر از احکام و دستورها مى‏گوید، از جانب خدا مى‏گوید.
پیغمبر از این نظر فقط بیان کننده آن چیزى است‏ که به او وحى شده.

البته که مقامی خطیر است و خداوند به پیامبرش فرمود لو تقوّل علینا بعض الاقاویل لاخذ نامنه بالوتین [اگر کلامی ناروا برما بندد رگ گردن او را قطع می کنیم]  [2]

در شرح این شأن نبوی باید گفت :  تجلی خدا در قرآن به اسم شریف نوراست


 آفرینشْ تجلّی خداست: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ»[۱]  و قرآن حکیم تجلّی ویژهٴ الهی است: «فَتَجَلَّی‏ لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ»[۲].که تجلّی خداوند در هر موجود خاصّی با اسمی مخصوص از اسمای حسنای الهی است وگرنه ویژگی نمی‌یافت.

یکی از اسمای بزرگ خداوند همانا اسم «نور» است ﴿اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[۳] خداوند در قرآن کریم که عصارة وحی و نبوت است از منظر اسم شریف «نور» تجلّی فرمود لذا این آخرین کتاب الهی به سِمَه «نور» موسوم شد ﴿قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ﴾[۴] ﴿فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِی أَنزَلْنَا وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ﴾[۵]

شیخ كفعمى در بلد الامین آورده كه در شب مبعث این دعا را خوانده شود:

 اَللّهُمَّ اِنّى اَسئَلُكَ بِالتَّجَلِىِ الاْعْظَمِ فى هذِهِ اللَّیْلَةِ مِنَ الشَّهْرِ الْمُعَظَّمِ وَالْمُرْسَلِ الْمُكَرَّمِ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اَنْ تَغْفِرَلَنا ما اَنْتَ بِهِ مِنّا اَعْلَمُ یا مَنْ یَعْلَمُ وَلا نَعْلَمُ. اَللّهُمَّ بارِكْ لَنا فى لَیْلَتِنا هذِهِ الَّتى بِشَرَفِ الرِّسالَةِ فَضَّلْتَها وَ بِكَرامَتِكَ اَجْلَلْتَها وَ بِالْمَحَلِّ الشَّریفِ اَحْلَلْتَها.

تفسیر قوانین حاکم بر جهان ، برجسته ترین تأثیر وحی


هدف والای تجلّی خداوند در مهم‌ترین کتاب آسمانی به اسم برین «نور» آن است که فضای زندگی جوامع انسانی نورانی گردد، چنانکه به این مقصد سامی صریحاً عنایت شد ﴿کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ﴾[۶]. چنانچه خداوند نیز بر بندگان صالح سالک درود می‌فرستد تا آنها را نورانی کند: ﴿هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ﴾[۷] برجسته‌ترین تأثیر وحی و نبوّت که نور معقول الهی است، تفسیر جهان و تبیین انسان و شرح پیوند عریق عالَم و آدم با هم است. آن‌گاه به تغییر و تکمیل و بالندگی هر چه در معرض اناره او قرار گرفت می‌پردازد.

 امام ع  پیامبر نیست اما امامت به معنى مرجعیت دینى بشرط عصمت می باشد کما اینکه رسول خدا هم فقط پیام رسان نیست بلکه زعامت علمی و دینی را عهده دار است

گفتیم که پیغمبر مبلغ وحى بود.مردم وقتى‏مى‏خواستند از متن اسلام بپرسند، از پیغمبر مى‏پرسیدند.آنچه را که در قرآن نبود از پیغمبر سؤال مى‏کردند.مساله مهم این است که‏ آیا هر چه اسلام مى‏خواسته از احکام و دستورات و معارف بیان کند، همان است که در قرآن آمده و خود پیغمبر هم به عموم مردم‏گفته است، یا نه، آنچه پیغمبر براى عموم مردم گفت قهرا زمان اجازه نمى‏داد که تمام دستورات اسلام باشد، على(علیه السلام) وصى پیغمبر بود و پیامبر تمام کما کیف اسلام و لا اقل کلیات اسلام را(آنچه را که هست و باید گفته بشود)به على(علیه السلام)گفت و او را به عنوان‏یک عالم فوق العاده تعلیم یافته از خود و ممتاز از همه اصحاب خویش و کسى که حتى مثل خودش در گفته‏اش خطاو اشتباه نمى‏کند و ناگفته‏اى از جانب خدا نیست الا اینکه او مى‏داند، معرفى کرد و گفت ایها الناس!بعد از من در مسائل‏دینى هر چه مى‏خواهید سؤال کنید، از وصى من و اوصیاى من بپرسید؟

در واقع در اینجا امامت، نوعى کارشناسى‏اسلام مى‏شود اما یک کارشناسى خیلى بالاتر از حد یک مجتهد، کارشناسى من جانب الله، [و ائمه]یعنى افرادى که اسلام شناس‏ هستند، البته نه اسلام شناسانى که از روى عقل و فکر خودشان اسلام را شناخته باشند – که قهرا جایز الخطا باشند – بلکه‏افرادى که از یک طریق رمزى و غیبى – که بر ما مجهول است – علوم اسلام را از پیغمبر گرفته‏اند، از پیغمبر(صلی الله علیه واله)رسیده به‏ على(علیه السلام)و از على(علیه السلام)رسیده به امامان بعد و در تمام ادوار ائمه، علم اسلام یک علم معصوم‏غیر مخطئ که هیچ خطا نمى‏کند، از هر امامى به امامان بعد رسیده است.

اهل تسنن براى هیچ کس چنین مقامى قائل نیستند.

پس آنها در این‏گونه امامت، اصلا قائل به وجود امام نیستند، قائل به امامت نیستند

 نه اینکه قائل به امامت هستند ومى‏گویند على(علیه السلام)امام نیست و ابوبکر چنین است.براى ابوبکر و عمر و عثمان و به طور کلى براى هیچیک از صحابه چنین‏شان و مقامى قائل نیستند و لهذا در کتابهاى خودشان هزاران اشتباه را از ابوبکر و عمر در مسائل دینى نقل مى‏کنند.ولى‏شیعه امامان خودش را معصوم از خطا مى‏داند و محال است که به خطایى براى امام اقرارکند.[در کتابهاى اهل تسنن مثلا آمده است]ابوبکر در فلان جا چنین گفت، اشتباه کرد، بعد خودش گفت: «ان لى شیطانا یعترینى‏»یک شیطانى است که گاهى بر من مسلط مى‏شود و من اشتباهاتى مى‏کنم، و یا عمر در فلان جااشتباه و خطا کرد و بعد گفت این زنها هم از عمر فاضلتر و عالمترند.

مى‏گویند: وقتى که ابوبکر مرد، خاندان او و از جمله ‏عایشه – که دختر ابوبکر و همسر پیغمبر بود – گریه و شیون مى‏کردند. صداى شیون که از خانه ابوبکر بلند شد، عمر پیغام‏داد که به این زنها بگویید ساکت‏شوند.ساکت نشدند.دو مرتبه پیغام داد بگویید ساکت‏شوند، اگر نه با تازیانه ادبشان مى‏کنم.هى‏پیغام پشت‏سر پیغام.به عایشه گفتند عمر دارد تهدید مى‏کند و مى‏گوید گریه نکنید.گفت: پسر خطاب را بگویید بیاید تا ببینم چه مى‏گوید.عمر به احترام عایشه آمد.عایشه گفت: چه مى‏گویى که پشت سر هم پیغام مى‏دهى؟گفت:من از پیغمبر شنیدم که اگر کسى بمیرد و کسانش برایش بگریند، هر چه اینها بگریند او معذب مى‏شود، گریه‏هاى اینها عذاب‏است براى او.عایشه گفت: تو نفهمیده‏اى، اشتباه کرده‏اى، قضیه چیز دیگرى است، من مى‏دانم قضیه چیست: یک وقت‏مرد یهودى خبیثى مرده بود و کسانش داشتند براى او گریه مى‏کردند، پیغمبر فرمود در حالى که اینها مى‏گریند اودارد عذاب مى‏شود.

نگفت گریه اینها سبب عذاب اوست بلکه گفت اینها دارند برایش مى‏گریند ولى نمى‏دانند که او داردعذاب مى‏شود.این چه ربطى دارد به این مساله؟!بعلاوه، اگر گریه کردن برمیت‏حرام باشد، ما گناه مى‏کنیم، چرا خدا یک بیگناه راعذاب کند؟!او چه گناهى دارد که ما گریه کنیم و خدا او را عذاب کند؟ !عمر گفت: عجب!اینطور بوده مطلب؟! عایشه‏گفت: بله اینطور بوده.عمر گفت: اگر زنها نبودند عمر هلاک شده بود.

خوداهل تسنن مى‏گویند عمر در هفتاد مورد(یعنى در موارد زیاد، وواقعا هم موارد خیلى زیاد است)گفت: « لو لا على لهلک عمر» .امیرالمؤمنین اشتباهاتش را تصحیح مى‏کرد، او هم به خطایش اقرار مى‏نمود.

پس آنها قائل به چنین امامتى نیستند.ماهیت بحث برمى‏گردد به‏این معنا که مسلما وحى فقط به پیغمبر اکرم مى‏شد.ما نمى‏گوییم که به ائمه(علیهم السلام)وحى مى‏شود.

اسلام را فقط پیغمبر(صلی الله علیه واله)به بشر رساند و خداوند هم آنچه از اسلام‏را که باید گفته بشود، به پیغمبر گفت.اینطور نیست که قسمتى از دستورات اسلام نگفته به پیغمبر مانده باشد.ولى‏آیا از دستورات اسلام نگفته به عموم مردم باقى ماند یا نه؟

پارادوکس مبانی کلامی و ناسازگاری آن  با مبانی اصول فقه اهل سنت ؛

اهل تسنن حرفشان‏این است که دستورات اسلام هر چه بود همان بود که پیغمبر به صحابه‏اش گفت.

بعد در مسائلى که در مورد آنها از صحابه هم‏چیزى روایت نشده گیر مى‏کنند که چه کنیم؟اینجاست که مساله قیاس واردمى‏شود و مى‏گویند ما اینها را با قانون قیاس و مقایسه‏گرفتن تکمیل مى‏کنیم، که امیر المؤمنین در نهج البلاغه مى‏فرماید یعنى خدا دین ناقص فرستاد که شما بیاییدتکمیلش کنید؟!ولى شیعه مى‏گوید نه خدا دستورات اسلام را ناقص به پیغمبر وحى کرد و نه پیغمبر آنها را ناقص براى مردم بیان کرد.

پیغمبر کاملش را بیان کرد اما آنچه پیغمبر کامل بیان کرد، همه،آنهایى نبود که به عموم مردم گفت(بسیارى از دستورات بود که اصلا موضوع آنها در زمان پیغمبر پیدا نشد، بعدهاسؤالش را مى‏کردند)، بلکه همه دستوراتى را که من جانب الله بود به شاگرد خاص خودش گفت و به او فرمود تو براى مردم بیان کن.

اینجاست که مساله عصمت هم به میان مى‏آید

شیعه‏مى‏گوید همان طور که امکان نداشت‏خود پیغمبر در گفته خودش عمدا یا سهوا دچار اشتباه شود، آن شاگرد خاص پیغمبر هم‏امکان نداشت که دچار خطا یا اشتباه شود، زیرا همان گونه که پیغمبر به نوعى از انواع‏مؤید به تایید الهى بود، این شاگرد خاص هم مؤید به تایید الهى بود.

با یاد آوری نهیب   قران به قوم یهود در دست اندازی به کتاب خدا از این شان بسیار مهم امامت در میگذریم تا بررسی تصیلی مباحث ...:  بقره / ۷۹

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللّهِ لِيَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَّهُمْ مِّمَّا يَكْسِبُونَ ‏(79)

«پس‌ واي‌» يعني: هلاكت‌ و نيستي‌ «بر كساني‌ باد كه‌ كتاب‌ را» مطابق‌ آنچه‌ كه ‌هواهاي‌ نفساني‌شان‌ به‌ آنان‌ القا مي‌كند «با دستهاي‌ خود مي‌نويسند» با آن‌ كه‌ نيك ‌مي‌دانند كه‌ اين‌ كتاب، دست‌ نوشته‌ و دست‌ساز خود آنهاست‌ «سپس‌ مي‌گويند: اين‌ از جانب‌ خداست‌ تا بدان‌ بهاي‌ ناچيزي‌ به‌دست‌ آرند» يعني: اين‌ نويسندگان، فقط به‌ تحريف‌ و تبديل‌ كتاب‌ الهي‌ اكتفا نكرده‌ بلكه‌ پا را از اين‌ حد هم‌ فراتر مي‌گذارند و در محافل‌ و مجالسشان‌ چنين‌ ندا در مي‌دهند كه: «اين‌ از جانب‌ خداست‌!!» تا با اين‌ جنايت‌ بزرگ‌ خويش، بهاي‌ ناچيز و بي‌ارزشي‌ را به‌دست‌ آورند «پس‌ واي ‌بر آنان‌ از آنچه‌ به‌ دست‌ خويش‌ نوشته‌اند» از بر ساخته‌هاي‌ دروغين‌ به‌نام‌ خداي ‌سبحان‌ «و واي‌ بر آنان‌ از آنچه‌ به‌ دست‌ مي‌آورند» از رشوت، در برابر فروش‌ احكام‌ديني‌ و تحريف حقايق‌.

پلورالیزم یا تکثر ادیان،راه نفوذ در بنیانهای علمی و اعتقادی :

پلورالیزم یا تکثر ادیان، از مباحث «فلسفه دین » است که در قرن حاضر، متفکران غرب آن را، به صورت جدی، مطرح کرده اند . قرائت و معنای شایع و متبادر آن، پذیرفتن حقانیت تمامی ادیان، و لازمه آن تعدد صراطهای مستقیم است . پیشینه این بحث در ایران، حدودا به چند دهه گذشته البته نه به اصطلاح پلورالیزم بلکه به عنوان «تعدد ادیان » - برمی گردد . این مقوله در آن عصر نیز برای خود طرفداران و مخالفانی داشته است که می توان به دو فیلسوف و متفکر معاصر یعنی علامه طباطبایی (1) و شهید مطهری اشاره کرد که هر دو گام در این عرصه نهادند و به ابطال پلورالیزم پرداختند .

در سال های اخیر، دوباره مشعل این بحث روشن شده است و این بار مدعیان، آن را در مجامع و تریبون های مختلفی برای عموم مردم مطرح کردند که چه بسا موجب سر در گمی مخاطبانی گردد که آشنایی کامل با مبانی نظریه پلورالیزم و اسلام ندارند; و به تعبیر شهید مطهری «عصر ما از نظر دینی و مذهبی خصوصا برای طبقه جوان، عصر اضطراب و دودلی و بحران است .» (2)

2-منصب دیگرى که پیغمبر اکرم متصدى آن بود، منصب قضاست،

او قاضى میان مسلمین بود، چون قضا هم ‏از نظر اسلام یک امر گتره‏اى نیست که هر دو نفرى اختلاف پیدا کردند، یک نفر مى‏تواند قاضى باشد.قضاوت از نظراسلام یک شان الهى است، زیرا حکم به عدل است و قاضى آن کسى است که در مخاصمات و اختلافات مى‏خواهد به عدل حکم کند.این‏منصب هم به نص قرآن که مى‏گوید: «فلا و ربک لا یؤمنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت‏ و یسلموا تسلیما» (۵) به پیغمبر تفویض شده و رسول اکرم از جانب خدا حق داشت که در اختلافات میان مردم‏قضاوت کند.این نیز یک منصب الهى است نه یک منصب عادى.عملا هم پیغمبر قاضى بود

3-منصب سومى که پیغمبر اکرم رسما داشت و هم به او تفویض شده بود به نص قرآن و هم عملا عهده‏دار آن بود، همین ریاست عامه است.

او رئیس و رهبراجتماع مسلمین بود و به تعبیر دیگر سائس مسلمین بود، مدیر اجتماع مسلمین‏بود.گفته‏اند آیه: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى‏الامر منکم‏» (۶) ناظر به این جهت است که او رئیس و رهبر اجتماع شماست، هر فرمانى که به شما مى‏دهد بپذیرید.

قهرا اینکه مى‏گوییم سه شأن، به اصطلاح تشریفات نیست بلکه‏ اساسا آنچه از پیغمبر رسیده سه گونه است.یک سخن پیغمبر فقط وحى الهى است.در اینجا پیغمبر هیچ‏اختیارى از خود ندارد، دستورى از جانب خدا رسیده، پیغمبر فقط واسطه ابلاغ است، مثل آنجا که دستورات دینى را مى‏گوید: نماز چنین بخوانید، روزه‏ چنان بگیرید و…آنجا که میان مردم قضاوت مى‏کند، دیگر قضاوتش نمى‏تواند وحى باشد.

دو نفر اختلاف مى‏کنند، پیغمبر طبق موازین اسلام ى‏بین آنها حکومت مى‏کند و مى‏گوید حق با این است‏ یا با آن.اینجا دیگر اینطور نیست که جبرئیل به پیغمبر وحى مى‏کندکه در اینجا بگو حق با این هست‏یا نیست.حالا اگر یک مورد استثنائى باشد مطلب دیگرى است ولى به طور کلى قضاوتهاى‏پیغمبر بر اساس ظاهر است همان طورى که دیگران قضاوت مى‏کنند، منتها در سطح خیلى بهتر و بالاتر.خودش هم فرمود من مامورم‏که به ظاهر حکم کنم، یعنى مدعى و منکرى پیدا مى‏شوند و مثلا مدعى دو تا شاهد عادل دارد، پیغمبر بر اساس همین‏ مدرک حکم مى‏کند.

این حکمى است که پیغمبر کرده[نه اینکه به او وحى شده باشد]. در شان سوم هم پیغمبر به موجب اینکه سائس‏و رهبر اجتماع است، اگر فرمانى بدهد غیر از فرمانى است که طى آن وحى خدا را ابلاغ مى‏کند.خدا به او اختیار چنین رهبرى راداده و این حق را به او واگذار کرده است.او هم به حکم اینکه رهبر است کار مى‏کند و لهذا احیانا مشورت مى‏نماید. ما مى‏بینیم در جنگهاى احد، بدر و در خیلى جاهاى دیگر پیغمبر اکرم با اصحابش مشورت کرد.در حکم خدا نمى‏شودمشورت کرد.

آیا هیچ گاه پیغمبر با اصحابش مشورت کرد که نماز مغرب را اینطور بخوانیم یا آنطور؟بلکه مسائلى پیش مى‏آمدکه وقتى درباره آنها با او سخن مى‏گفتند، مى‏فرمود این مسائل به من مربوط نیست، «من جانب الله‏» چنین است و غیر از این‏هم نمى‏تواند باشد.ولى در این گونه مسائل[یعنى در غیر حکم خدا] احیانا پیغمبر مشورت مى‏کند و از دیگران نظرمى‏خواهد.پس اگر در موردى پیغمبر اکرم فرمان داد چنین بکنید، این به حکم اختیارى است که خدا به او داده است.اگرهم در یک مورد بالخصوص وحیى شده باشد، یک امر استثنائى است و جنبه استثنائى دارد نه اینکه در تمام کارها و جزئیاتى که‏پیغمبر به عنوان رئیس اجتماع در اداره اجتماع انجام مى‏داد، به او وحى مى‏شد که در اینجا چنین کن و در آنجا چنان، و در این‏گونه مسائل هم پیغمبر فقط پیام‏رسان باشد.پس پیغمبر اکرم مسلما داراى این شؤون متعدد بوده است در آن واحد.

امامت به معنى رهبرى اجتماع و اینکه اجتماع زعیم مى‏خواهد هیچ کس در این‏جهت تردید ندارد.زعیم اجتماع بعد از پیغمبر کیست؟این است مساله‏اى که اصل آن را، هم شیعه قبول دارد و هم سنى، هم شیعه قبول‏دارد که اجتماع نیازمند به یک زعیم و رهبر عالى و فرمانده است و هم سنى، و در همین جاست که مساله‏خلافت به آن شکل مطرح است.شیعه مى‏گوید پیغمبر(صلی الله علیه واله)رهبر و زعیم بعد از خودش را تعیین کرد و گفت بعد از من زمام‏امور مسلمین باید به دست على(علیه السلام)باشد و اهل تسنن با اختلاف منطقى که دارند، این مطلب را لااقل به شکلى که شیعه قبول داردقبول ندارند و مى‏گویند در این جهت پیغمبر شخص معینى را تعیین نکرد و وظیفه خود مسلمین بوده است که رهبر رابعد از پیغمبر انتخاب کنند.

پس آنها هم اصل امامت و پیشوایى را – که مسلمین باید پیشوا داشته باشند – قبول دارند منتها آنهامى‏گویند پیشوا به آن شکل تعیین مى‏شود و شیعه مى‏گوید خیر، به آن‏شکل تعیین شد، پیشوا را خود پیغمبر اکرم به وحى الهى تعیین کرد. اگر مساله امامت در همین حد مى‏بود(یعنى سخن‏فقط در رهبر سیاسى مسلمین بعد از پیغمبر بود)انصافا ما هم که شیعه هستیم، امامت را جزء فروع دین قرار مى‏دادیم نه اصول دین،مى‏گفتیم این یک مساله فرعى است مثل نماز.اما شیعه که قائل به امامت است، تنها به این حد اکتفا نمى‏کند که على(علیه السلام)یکى‏از اصحاب پیغمبر، ابو بکر و عمر و عثمان و صدها نفر دیگر حتى سلمان و ابى ذر هم یکى از اصحاب پیغمبر بودند و على(علیه السلام)ازآنها برتر بوده، افضل و اعلم و اتقى و الیق از آنها بوده و پیغمبر هم او را معین کرده بود.نه، شیعه در این حد واقف ‏نیست، دو مساله دیگر مى‏گوید که اصلا اهل تسنن به این دو مساله در مورد احدى قائل نیستند، نه اینکه قائل هستند و ازعلى(علیه السلام)نفى مى‏کنند.یکى مساله امامت به معنى مرجعیت دینى است.‘ دیگری شأن چهارم امامت است بنام ولایت . انحراف مهمی که در تفسیر شأن امامت و رهبری سیاسی  مطرح است تفکر سکولالیزم است که باید بررسی شود .

مقام معظم رهبری در خصوص انحراف جدائی دین از سیاست  میفرمایند :
اين كه يك آقائى در يك گوشه‌اى عبايش را بكشد به كول خودش، بگويد من به كارهاى كشور كار ندارم، من به نظام كار ندارم، افتخار نيست؛ اين ننگ است.

 روحانى بايد از وجود يك چنين نظامى كه پرچمش اسلام است، قانونش فقه اسلامى است، با همه‌ى وجود استقبال كند. مراجع تقليد كنونى، مكرر متعددى‌شان به بنده گفتند كه ما تضعيف اين نظام را به هر كيفيتى حرام قطعى ميدانيم. خيلى‌شان از روى لطف به من پيغام ميدهند يا ميگويند كه ما تو را مرتباً دعا ميكنيم. اين نشان دهنده‌ى قدرشناسى از نظام اسلامى است. حالا يك معممى يك گوشه‌اى بيايد خودش را از نظام كنار بگيرد؛ بهانه هم اين است كه ما فلان انتقاد را داريم. خيلى خوب، صد تا انتقاد داشته باش؛ دويست تايش به خود ما عمامه‌اى‌ها وارد است . مگر به ما انتقاد وارد نيست؟ وجود انتقاد و عيب در يك مجموعه مگر موجب ميشود كه انسان اين همه محسّنات و نقاط قوت را در آن مجموعه نبيند و ملاحظه نكند؟ در روحانيت هم همين جور است؛ عيوب الى ماشاءاللّه. بنده آخوندم، طلبه هستم، از قبل از بلوغ طلبه بودم تا الان؛ بيائيد براى شما همين جا يك فهرست از بر بنويسم. صد تا اشكال در ما هست؛ اما اين صد تا اشكال موجب ميشود ما از روحانيت اعراض كنيم؟ ابداً. در مقابل اين صد تا اشكال، هزار تا حُسن وجود دارد. در كسر و انكسار مصالح و مقاصد است كه انسان ميتواند خط مستقيم را پيدا كند.
 حوزه‌هاى علميه بايد خود را سربازان نظام بدانند، براى نظام كار كنند ، براى نظام دل بسوزاند، در خدمت تقويت نظام حركت كنند؛ و اين درست عكس آن چيزى است كه سياست سرويسهاى امنيتى انگليس و آمريكا و اسرائيل و ديگران و ديگران دنبال ميكنند. آنها تلاش ميكنند بلكه بتوانند يك منفذى پيدا كنند. يك آخوندى يك گوشه‌اى حرفى ميزند، كه على‌الظاهر برخلاف خواست و فهم و عقيده‌ى كلى نظام است، بزرگش ميكنند؛ آن آدم را اگر كوچك هم باشد، از او يك تصوير بزرگى درست ميكنند، براى اينكه فاصله‌ى بين نظام و روحانيت را برجسته كنند؛ القاء كنند كه چنين فاصله‌اى وجود دارد. بنابراين حوزه‌هاى علميه نميتوانند سكولار باشند. اينكه ما به مسائل نظام كار نداريم، به مسائل حكومت كار نداريم، اين سكولاريسم است.(دیدار با روحانیون بجنورد -19/7/91)

 4- امامت به معنى ولایت

امامت، درجه و مرتبه چهارمی دارد که اوج مفهوم‏ امامت است و کتابهاى شیعه پر است از این مطلب، و تصوف خود را در این وجه با تشیع مشترک داند .البته از اینکه مى‏گویم وجه‏مشترک، سوء تعبیر نکنید، چون ممکن است ‏شما با حرفهاى مستشرقین در این زمینه روبرو شوید که مساله را به همین ‏شکل مطرح مى‏کنند.مساله‏ اى است که در میان عرفا شدیدا مطرح است و در تشیع نیز از صدر اسلام مطرح بوده و هانری کربن در مصاحبه‏اى که با علامه طباطبایى داشت، از جمله سؤالاتى که کرد این بود که این مساله‏ را آیا شیعه از متصوفه گرفته‏اند یا متصوفه از شیعه؟ مى‏خواست بگوید از ایندو یکى از دیگرى گرفته است.علامه طباطبایى گفتندمتصوفه از شیعه گرفته‏اند، براى اینکه این مساله از زمانى در میان شیعه مطرح است که هنوز تصوف صورتى به خودنگرفته بود و هنوز این مسائل در میان متصوفه مطرح نبود، بعدها این مساله در میان متصوفه مطرح شده است.پس اگر بنا بشود که از ایندو یکى ازدیگرى گرفته باشد، باید گفت متصوفه از شیعه گرفته‏اند.

این مساله، مساله «انسان کامل‏» و به تعبیر دیگرحجت زمان است.

عرفا و متصوفه روى این مطلب خیلى تکیه دارند.مولوى مى‏گوید: «پس به هر دورى ولیى قائم است‏» در هردوره‏اى یک انسان کامل که حامل معنویت کلى انسانیت است وجود دارد. هیچ عصر و زمانى از یک ولى کامل – که آنها گاهى‏از او تعبیر به «قطب‏» مى‏کنند – خالى نیست، و براى آن ولى کامل که انسانیت را به طور کامل دارد مقاماتى قائل‏هستند که از اذهان ما خیلى دور است.از جمله مقامات او تسلطش بر ضمائر یعنى دلهاست، بدین معنى که او یک روح کلى‏است محیط بر همه روحها.

باز مولوى در داستان ابراهیم ادهم – که البته افسانه است – در این مورد اشاره‏اى دارد.او افسانه‏ هارا ذکر مى‏کند به اعتبار اینکه مى‏خواهد مطلب خودش را بگوید.هدف او نقل تاریخ نیست، افسانه‏اى را نقل مى‏کند تا مطلبش رابفهماند.[مى‏گوید]ابراهیم ادهم به کنار دریا رفت و سوزنى را به دریا انداخت و بعد سوزن را خواست.ماهیها سر از دریا در آوردنددر حالى که به دهان هر کدامشان سوزنى بود، تا آنجا که مى‏گوید:
دل نگه دارید اى بى حاصلان*** در حضور حضرت صاحبدلان وتا آنجا که مى‏گوید آن شیخ(یعنى آن پیر)از اندیشه آن طرف واقف شد:
شیخ واقف گشت از اندیشه‏اش*** شیخ چون شیر است و دلها بیشه‏ اش

مساله ولایت در شیعه ...و لو لا الحجه لساخت الارض باهلها

مساله ولایت در شیعه معمولا به آن معناى‏خیلى به اصطلاح غلیظش مطرح است، به معنى حجت زمان که هیچ زمانى خالى از حجت نیست: «و لو لا الحجه لساخت الارض باهلها»یعنى هیچ وقت نبوده و نخواهد بود که زمین از یک انسان کامل خالى باشد، و براى آن انسان کامل مقامات و درجات‏زیادى قائل‏اند و ما در اغلب زیارتها که مى‏خوانیم، به چنین ولایت و امامتى اقرار و اعتراف مى‏کنیم، یعنى معتقدیم که ‏امام داراى چنین روح کلى است.

حدیثى در باب امامت : «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته‏جاهلیه‏»

 حدیث معروفى‏ را برایتان عرض مى‏کنم که آن را هم شیعه روایت کرده است و هم سنى. معمولا حدیثى را که مورد اتفاق شیعه وسنى باشد، نمى‏شود کوچک شمرد زیرا وقتى هر دو فریق از دو طریق روایت مى‏کنند، تقریبا نشان دهنده ‏این است که پیغمبر اکرم یا امام قطعا این مطلب را فرموده است.

البته عبارتها کمى با هم فرق مى‏کنند ولى مضمون آنها تقریبایکى است.این حدیث را ما شیعیان اغلب به این عبارت نقل مى‏کنیم: «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته‏جاهلیه‏» (دلائل الصدق، ص ۶ و ۱۳.) هر کس بمیرد و پیشواى زمان خود را نشناسد، مرده است از نوع مردن زمان جاهلیت.این، تعبیر خیلى‏ شدیدى است چون در زمان جاهلیت مردم اصلا مشرک بودند و حتى توحید و نبوت هم نداشتند.این حدیث در کتب شیعه ‏زیاد آمده و با اصول شیعه هم صد در صد قابل انطباق است.در کافى که معتبرترین کتاب حدیث‏شیعه مى‏باشد، این‏حدیث هست.

عمده این است که این حدیث در کتابهاى اهل تسنن هم هست.آنها در روایتى به این عبارت نقل کرده‏اند: «من مات بغیر امام مات‏میته جاهلیه‏» (مسند احمد) هر کس بدون امام بمیرد، مانند این است که در جاهلیت مرده است.عبارت دیگرى که نقل کرده ‏انداین است: «من مات و لیس فى عنقه بیعه مات میته جاهلیه‏» آن که بمیرد و در گردن او بیعت‏یک امام نباشد، مردنش از نوع‏مردن جاهلیت است.به عبارتى هم که شیعه نقل مى‏کند، سنیها زیاد نقل کرده‏اند.عبارت دیگر: « من مات و لا امام له مات‏ میته جاهلیه‏» .این عبارتها خیلى زیاد است و نشان دهنده اهتمام زیاد پیغمبر اکرم به مساله امامت است.

کسانى‏که امامت را تنها به معنى رهبرى اجتماعى مى‏دانند، مى‏گویند ببینید پیغمبر اکرم به مساله رهبرى تا کجا اهمیت داده که معتقد شده است اگر امت رهبر وپیشوا نداشته باشد، اصلا مردنش مردن جاهلى است، براى اینکه صحیح تفسیر کردن‏و صحیح اجرا کردن دستورات اسلامى بستگى دارد به اینکه رهبرى، رهبرى درستى باشد.

ما در زیارت مى‏گوییم(این را همه ما همیشه مى‏خوانیم و جزء اصول تشیع است):«اشهد انک تشهد مقامى و تسمع کلامى و ترد سلامى‏»

من گواهى مى‏دهم که تو الآن وجود مرا در اینجا حس و ادراک مى‏کنى، من اعتراف مى‏کنم‏که تو سخنى را که من الآن مى‏گویم: «السلام علیک یا على بن موسى الرضا» مى‏شنوى، من اعتراف مى‏کنم و شهادت‏مى‏دهم که سلامى را که من به تو مى‏کنم: «السلام علیک‏» تو به من جواب مى‏دهى.اینها را هیچ کس براى هیچ مقامى‏قائل نیست.
(تازه ما براى مرده‏اش مى‏گوییم.البته از نظر ما مرده و زنده او فرقى ندارند،چنین نیست که زنده‏اش اینطور نبوده و فقط مرده‏اش اینطور است).

در زیارت جامعه کبیره نیز از ائمه معصومین(ع) با این عنوان یاد شده است: «و رضیکم خلفاء  فی ارضه ...و أرکانا لتوحیده؛ و خداوند، شما را پسندید به اینکه … پایه‏های توحید او باشید».۵
در یکی از دعاهای ماه رجب نیز که به ناحیه مقدسه  منسوب است، امامان معصوم(ع) با این ویژگی توصیف شده‏اند: «فجعلتهم معادن لکلماتک و أرکانا لتوحیدک؛ پس خداوند، شما را معادن کلمات خود و پایه‏های توحید خود قرار داد».۶

آيه مباركه و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا بآياتنا يوقنون‏

در اينجا ملاحظه مى‏شود كه با ائمّه يك صفتى را ملازم قرار داده است و آن هدايت‏به امر الله است كما آنكه در آيه ديگر اين نكته مشهود است در قصّه حضرت ابراهيم فرمايد:

 «وَ وَهَبْنا لَهُ اسحقَ وَ يَعْقوبَ نافِلَةً وَ كُلًا جَعَلْنا صالِحينَ وَ جَعَلْناهُمْ ائمَّةً يَهْدونَ بِامْرِنا وَ اوْحَيْنا الَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ اقامَ الصَّلوةِ وَ ايتاءَ الزَكوةِ و كانوا لَنا عابِدينَ» [1]

در اينجا نيز ملاحظه مى‏شود كه با ائمه يك صفت ملازم ذكر فرموده است، و يا به عبارت ديگر جمله «يهدون به امرنا» مانند جمله تفسيريّه است‏براى «ائمّه»، پس در امامت‏ بايد اوّلًا عنوان هدايت‏باشد، ثانياً اين هدايت‏بامرالله بوده باشد يعنى امام كسى است كه به امر خدا مردم را هدايت كند، و مراد از امر خدا همان است كه حقيقتش را در آيه:

 «انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون فسبحان الذى بيده ملكوت كل شئى و اليه ترجعون» [2] بيان كرده است. [1] سوره انبياء 21- آيه 73   [2] سوره يس: 36- آيه 83

 

اين است و غير از اين نيست كه امر خدا آنست كه زمانيكه اراده كند چيزى را، به او مى‏گويد هست‏شو، پس هست مى‏شود، پس منزّه است و مقدّس، آن خدائى كه ملكوت هر موجودى در دست اوست و بازگشت مردم به سوى او.

و ایه  سوره مائده  اطیعواالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم

و نيز در آيه: «وما امرنا الا واحده كلمح بالبصر» سوره قمر: 54- آيه 50  و نيست امر ما مگر يكى، مانند چشم بر هم گذاردن، بيان كرده است.

از اين آيات اولا استفاده مى‏شود كه امر خدا تعدد ندارد، يكى است، و علاوه زمانى و مكانى نيست؛ و ثانياً امر او همان اراده اوست كه به مجرد اراده، موجود لباس هستى و وجود بر تن ميكند و آن همان ملكوت هر موجود است. چون خدا بخواهد موجودى را ايجاد كند بامر خود، كه همان ملكوت آن موجود است، آن را بوجود ميآورد، و معلوم است كه امر همان جنبه ثبات است در مقابل خلق كه جنبه تغيير و زوال و كون و فساد است.

 «الا لَهُ الخَلْقُ وَ اْلَامْرُ تَبارَكَ اللهُ رَبُّ الْعالمينَ» سوره اعراف: 7- آيه 54

بنابراين موجودات دو وجهه دارند: يك وجهه خلقى كه همان تغيير و فساد و تدريج و حركت در آنها مشهود است و يك وجهه امرى كه در آن ثبوت و عدم تغيير خواهد بود. آن جنبه امرى را كه ملكوت گويند، حقيقت و واقعيت موجودات است، كه اين جنبه خلقى باو قائم است و با تغييرات و تبديلاتى كه در اين جنبه مشهود

است آن جنبه تغيير و تبديل پيدا نمى‏كند.

هدايت موجودات به دست امام است‏

بنابراين ائمه كه هدايت‏به امرالله ميكنند، يعنى با ملكوت موجودات سر و كار داشته، و هر موجودى را از جنبه امرى او نه تنها از جنبه خلقى او، بسوى خدا هدايت ميكنند؛ و به كمال خدا ميرسانند.

قلب موجودات در دست امام است، و از نقطه نظر سيطره و احاطه بر قلب، آنان را بسوى خدا هدايت ميكند.

پس امام كه مردم را بخدا هدايت ميكند، به امر ملكوتى كه هميشه با آن موجود و ملازم است هدايت ميكند، و اين در حقيقت ولايتى است‏به حسب باطن در ارواح و قلوب موجودات نظير ولايتى كه هر يك از افراد بشر از راه باطن و قلبش نسبت‏به اعمال خود دارد، اين است معنى امام.

و اما در آيه شريفه علّت موهبت اين منصب را اينطور بيان كرده است: «لَمّا صَبَروا وَ كانوا بِآياتِنا يوقِنون» [1]

يكى صبر است در راه خدا،

 و منظور از صبر، استقامت و ايستادگى است در تمام امتحانات و ابتلائاتى كه بنده در راه عبوديّت و وصول بمراد براى او پيش ميآيد، و ديگر آنكه قبل از آن به مرحله يقين رسيده باشند.

در آياتى از قرآن مجيد، مى‏بينيم كه علامت يقين را كشف حجب ملكوتيه معرفى مى‏نمايد، صاحب يقين كسى است كه حقائق موجودات و ملكوت آنان را ادراك كند، و محجوب كسى است كه پرده روى قلب او گرفته و او را از مشاهده انوار ملكوتيّه باز دارد مانند آيه:

 «وَ كَذلِكَ نُرى ابْراهيِمَ مَلَكوتَ السَّمَوَاتِ وَ اْلَارضِ وَ لِيكونَ مِنَ الْمُوِقنِيِنَ» [2]

و اينطور ما به ابراهيم ملكوت آسمان‏ها و زمين را نشان داديم و براى آنكه از صاحبان يقين بوده باشد.

اين آيه مى‏رساند كه نشان دادن ملكوت آسمان و زمين مقدمه افاضه يقين بر قلب ابراهيم بوده است‏

در روایتی که از سیدالعابدین علی بن الحسین(ع)، نقل شده،

 در این زمینه چنین آمده است:لیس بین الله و بین حجّته حجابٌ، فلا لله دون حجّته سترٌ، نحن أبواب الله، و نحن الصّراط المستقیم، و نحن عیبه علمه، و نحن تراجمه وحیه، و نحن أرکان توحیده و نحن موضع سرّه؛ بین خداوند و حجتش هیچ حجابی نیست و خداوند در برابر حجتش هیچ پوششی ندارد. ما دروازه‏های خدا، صراط مستقیم، مخزن علم او، ترجمان وحی او، پایه‏های ‏توحید او و جایگاه سرّ او هستیم».۴

اهل تسنن(غیر از وهابیها) فقط براى پیغمبر اکرم قائل هستند و براى غیر پیغمبر براى احدى در دنیا چنین‏علو روحى و احاطه روحى قائل نیستند.ولى این مطلب جزء اصول مذهب ما شیعیان است و همیشه هم آن را مى‏گوییم.

بنابراین، مساله امامت‏ شؤون چهار گانه  پیدا مى‏کند  و اگر اینهارا از یکدیگر تفکیک نکنیم، در استدلالهایى که در این مورد هست دچار اشکال مى‏شویم.

اکثریت‏ شیعه و علماى شیعه مراحل فوق را  اعتقاد دارند.مى‏گویند مرحوم آقاسید محمد باقر درچه‏ اى، استاد آقاى بروجردى در اصفهان منکر این مرحله چهارم بوده، تا مرحله سوم پیش مى ‏آمده ولى از آن‏ بیشتر اعتقاد نداشته است.

آری در کتابهای کلامی که بنوعی در راستای نقد آرای اهل سنت نگاشته شده است [3] بیشتر به شأن سوم پرداخته شده است . امامتى که موردقبول آنها هم هست ولى در کیفیت و شکل و فردش با ما اختلاف دارند، امامت به معنى زعامت اجتماع است که به همین‏تعبیر و نظیر همین تعبیر از قدیم در کتب متکلمین آمده است. که خواجه نصیر الدین طوسى در تجرید الاعتقاد امامت را این طور تعریف‏ مى‏کند: «الریاسه العامه‏» یعنى ریاست عمومى.

سردر گمی علمای اهل سنت با توجه به گستره مباحث والای ولایت و دامنه فضائل امامان و اهل بیت پیامبر اسلام صلوات الله علیهم اجمعین واین قصه سر دراز دارد .....

دین به نامِ احمد است اما تجلی حیدر است

زهد و تقوا و تبری و تولی حیدر است

یک پرِ کاهم اگر محشر شود کوه عمل

حداکثر ساز این حداقلی حیدر است

پشتِ اوادنی اگر باشد کسی پیش خدا

مدعیِ اول این هم محلی حیدر است

هر زمان که مصطفی اندوه قلبش را گرفت

دید دردِ سینه را تنها تسلی حیدر است

هفت شهر عرش را احمدنگاهی کرد و گفت:

حق والانصاف اینجا  هم تجلی حیدر است

 هرکه از روز ازل مِی  خورده از جام علی 

میکند پرواز  رویِ عرش ، با نام علی

 امام شافعی در حج برابر جمعی در منی محبت خود را نسبت به اهل بیت اعلام کرده و می گوید: 

یا راکِباً قِف بالمُحَصَّبِ مِن منیً وَاهتِف بِقاعِدِ خَیفِها وَالنَّاهِضِ 

سَحَراً إذا فاضَ الحَجیجُ إلی مِنیً فَیضاً کَمُلتَطِمِ الفُراتِ الفائِضِ 

إن کانَ رَفضاً حُبُّ آلِ مُحمَّدٍ فَلیَشهَدِ الثَّقَلانِ أنّی رَافضِی (۳) 

ترجمه: 

- ای سوارگان بر شنزارهای منی، سواره بمانید و به نشستگان درّه ها و بلندیها خبر دهید.  

- به زائرانی که سپیده دمان بمانند رود خروشان فرات بسوی منی سرازیر می شوند، بگویید:

- اگر محبت اهل بیت رفض و کفر است، جنّ و انس بدانند که من رافضی هستم. (۴)

ایشان در جایی دیگر محبت خاندان نبوت را از واجبات و فرائض می داند و می گوید: 

یَا آلَ بَیتِ رَسولِ الله حُبُّکُمُ فَرضٌ مِنَ الله فی القُرآنِ أنزَلَهُ 

کَفاکُم مِن عظیمِ القَدرِ أنّکُم مَن لَم یُصلِّ عَلَیکُم لَا صَلَاةَ لَهُ (۵) 

ترجمه: 

-ای خاندان نبوّت، محبّت شما فرضی است که از جانب خداوند در قرآن آمده است.  

- همین در عظمت شأن شما کافی است، آنکس شما را در نماز درود نگفت، نمازی ندارد، (نمازش درست نیست). (۶) 

از امام شافعی در مورد امام علی «ع» سؤال شد، ایشان گفت: 

إنّا عَبــیدٌ لِفتیً أنزلَ فِیـــهِ {هَل أتَی} 

إلی مَتــی أکتُمُهُ؟ إلی مَتی؟ إلی مَتی؟ (۷) 

ترجمه: 

-ما چاکران آن جوانمرد هستیم که درباره ی او سوره ی (هل أتی – سوره ی انسان) نازل شده 

- تا کی آن را پنهان کنم؟ تا کی؟ تا کی؟ (۸) 

امام شافعی به زیارت خانه ی خدا رفت، از کوهی بر نمی شد و به وادی ای فرود نمی آمد، جز اینکه می گریست و می خواند: 

آلُ النَّبــــیِّ ذَریــــــعَتی وَ هُــــم إلَیهِ وَسیــــلـَتی 

أرجُو بِهِــــم أُعطَی غَداً بِیَدِ الیـــَمینِ صَحیـــفَتی (۹) 

ترجمه: 

-خاندان پیامبر دستاویز منند و ایشان وسیله ی رسیدن من به پیامبرند 

- امیدوارم به اینکه فردای قیامت، نامه ی اعمالم را به دست راستم بدهند. (۱۰) 

امام شافعی در مورد محبت به علی(ع) می گوید: 

قَالُوا: تَرَفَّضتَ قُلتُ: کَلَّا مَا الَّرفضُ دینی وَ لا إعتِقادی 

لکِن تَوَلَّیتُ غَیرَ شَکٍّ خَیرَ إمَامٍ وَ خَیرَ هَادی 

إن کَانَ حُبُّ الوَلِیِّ رَفضاً فإنَّنی أرفَضُ العِبادَ (۱۱) 

ترجمه: 

ـ گویند: تو رافضی و مرتد شدی، گویم: هرگز رفض و ارتداد آیین من نیست 

- اما بی شک من بهترین امام و بهترین راهنما را دوست دارم 

- اگر محبت علی(که دوست خداست) دلیل بر رفض و بی دینی است، دنیا بدانند که من بی دین ترین مردمانم. (۱۲) 

در جای دیگر می گوید: 

إذا نَحنُ فَضّلنَا عَلِیّاً فَإنَّنَا رَوَافِضُ بالتفضیلِ عِندَ ذوی الجَهلِ 

وَ فَضلُ أبی بَکرٍ إذا مَا ذَکَرتُهُ رُمیتُ بِنَصبٍ عِندَ ذِکری للفَضلِ 

فَلا زِلتُ ذَا رَفضٍ وَ نَصبٍ کِلاهُمَا بِحُبَّیهِما حَتَّی أُوَسَّدَ فِی الرَّملَ (۱۳) 

ترجمه: 

-هر گاه ما حضرت علی را برتری دهیم، به خاطر این برتری، نزد این جاهلان مرتد و بی دین هستیم 

- و اگر از فضل ابوبکر یاد کنیم، به این خاطر به ناجی بودن متهم می شوم 

- بنابراین پیوسته به سبب دوستی آنان ناجی و رافضی هستم، زیرا تا وقتی که سر بر خاک می گذارم، آن دو را دوست دارم. (۱۴) 

ایشان همچنین درباره اوج محبت خود به اهل بیت «ع» می گوید:

لَئِن کانَ ذَنبِی حُبُّ آلِ محمَّدٍ فذلِکَ ذَنبٌ لَستُ عَنهُ أتوبُ 

هُمُ شُفَعائی یومَ حَشری و مَوقِفی إذا کثرتنی یوم ذاک ذنوب (۱۵) 

ترجمه: 

-اگر گناه من محبت آل محمد است، از آن گناه توبه نمی کنم،  

- ایشان روز حشر و به هنگام توقف در صحرای محشر شفیعان منند، اگر آنروز گناهانم فراوان باشد. (۱۶) 

ایشان در جای دیگر می گوید: 

لَو فتشُوا قَلبی لألفوا بهِ سطرینِ قد خُطّا بلا کاتبِ 

العدل وَ التوحید فی جانبٍ وَ حبّ أهلِ البیتِ فی جانبِ (۱۷) 

ترجمه: 

-اگر دل مرا بکاوند، دو سطر بر آن نقش بسته ببینند، بدون اینکه نویسنده ای آن را نوشته باشد،  

- به یک سو عدل و توحید و از سوی دیگر دوستی خاندان پیامبر. (۱۸) 

چون در مجلسی از علی و دو فرزندش و همسر پاکش یاد شد، یکی چهره در هم می کشد و می گوید: سخن از آنان درست نیست، این را رها کنید، زیرا این سخن رافضیان است،  آنگاه امام شافعی می سراید: 

بَرِئتُ إلَی المُهیمِنِ مِن أُناسٍ یَرَونَ الرَّفضَ حُبَّ الفاطِمیّه 

إذا ذکروا عَلیّا أو بَنیه أفاضوا بالرّوایات الوقیّه 

عَلی آل الرّسُول صلاة رَبی وَ لَعنتُه لتلکَ الجَاهلیّه (۱۹) 

ترجمه: 

-من از دست مردمی که حب فرزندان فاطمه را کفر می دانند به خدا پناه می برم 

- چون کسانی که از علی یا فرزندان او یاد کنند، سخنانی می گویند تا پرده و پوشش یاد آنان باشد 

- رحمت پروردگار بر خاندان رسول و لعنت خدا بر آن جاهلان باد. (۲۰) 

ایشان همچنین می سراید:

و سائلی عن حُب أهل البیت هل؟ أُقرّ إعلاناً به أم أجحدُ 

هَیهاتَ ممزوجٌ بلحمی و دَمی حُبُّهم و هو الهُدی و الرشدُ 

یا أهل البیتِ المصطفی یا عدتی وَ مَن علی حبّهُم أعتَمدُ 

أنتم إلی اللهِ غَداً وَسیلَتنی و کیف أخشی؟ و بکم اعتضدُ 

ولیّکم فی الخُلدِ حَیّ خَالدٌ و الضدُ فی نارٍ لَظیً مُخلّدُ (۲۱) 

ترجمه: 

-ای پرسندگان از من درباره ی محبت اهل بیت، آیا آشکارا به محبت ایشان اقرار کنم یا آن را انکار نمایم 

- هرگز منکر محبت و عشق آنان نخواهم شد، چون به خون و گوشت من درآمیخته است و عشق ایشان وسیله ی هدایت و رشد من است 

- ای خاندان محمد، ای همه چیز من، ای کسانی که من متکی به حب شما هستم 

- شما در روز قیامت پیش خدا شفیع من هستید پس چگونه بترسم در حالی که به شما اعتماد و اطمینان دارم 

- آن که شما را دوست دارد، جاودانه در بهشت می ماند و دشمنان شما جاودانه در آتش پر سوز دوزخ خواهند بود. (۲۲) 

امام شافعی در جایی دیگر در شعری به نام کشتی نجات می گوید: 

وَ لَمَّا رَأیتُ النَّاسَ قَد ذَهَبَت بِهِم مَذَاهِبُهُم فِی أبحُرِ الغَیِّ وَ الجَهلَ 

رَکِبتُ عَلَی اسمِ الله فِی سُفُنِ النَّجَا وَ هُم آل بَیتِ المُصطفَی خَاتَمِ الرُّسُلِ 

وَ أمسَکتُ حَبلَ اللهِ وَ هُوَ وَلاءوهُم کَما قَد أُمِرنَا بالتَمسُّکِ بالحَبلِ (۲۳) 

ترجمه: 

-چون دیدم که مذاهب و اختلافات فقهی، مردم را در دریای جهل و گمراهی کشانده 

- به نام خدا بر کشتی نجات که همان خاندان پیامبر خاتم است، سوار شدم 

- و ریسمان الهی را که همان دوستی و محبت آنان است گرفتم، همانگونه که خداوند ما را به تمسک به حبل الهی فرمان داده است. (۲۴) 

 امام شافعی همچنین درباره واقعه عاشورا نیز اشعاری زیبا و جانسوز دارد؛ از جمله: 

و مما نفی نومی و شیب لحیتی ـ تعاریف ایام لهن خطوب 

تأوب همی و الفواد کتیب ـ وارق عینی و ارقاد غریب 

تزلزلت الدنیا لآل محمد ـ و کادت لهم صم الجبال تذوب 

فمن بلغ عن الحسین رساله ـ و ان کرهتها انفس و قلوب 

قتیل بلاجرم کان قمیصه ـ صبیغ بماء الارجوان خصیب 

نصلی علی المختار من آل هاشم ـ و نوذی بینه ان ذاک عجیب 

لئن کان ذنبی حب آل محمد ـ فذلک ذنب لست عنه اتوب 

هم شفعائی یوم حشری و موقفی ـ و بغضهم للشافعی ذنوب 

ترجمه: «این حادثه از حوادثی است که خواب مرا ربوده و موی مرا سپید کرده است. دل و دیده مرا به خود مشغول ساخته و مرا اندوهگین کرده است و اشک چشم جاری و خواب از آن پریده است. دنیا از این حادثه خاندان پیامبر متزلزل شده و قامت کوه ها از آن ذوب شده است. آیا کسی هست که از من به حسین پیامی برساند اگر چه دل ها آن را ناخوش دارند. حسین کشته ای است بدون جرم و گناه که پیراهن او به خونش رنگین شده. عجب از ما مردم آن است که از یک طرف به آل پیامبر درود می فرستیم و از سوی دیگر فرزندان او را به قتل می رسانیم و اذیت می کنیم. اگر گناه من دوستی اهل بیت پیامبر است از این گناه هرگز توبه نخواهم کرد. اهل بیت پیامبر در روز محشر شفیعان من هستند و اگر نسبت به آنان بغضی داشته باشم گناه نابخشودنی کرده ام».



[1] منبع:مجموعه آثار، جلد ۴، صفحه ۸۴۲

[2]   به این خاطره از اقای توسلی ره عضو ارشد دفتر امام خمینی قدس سره در این باره توجه بفرمایید؛

"بعد از وفات مرحوم آیة اللّه العظمی بروجردی... حتی در مجالس و محافل قم که تشکیل می شد شرکت نمی کردند. روزی یکی از دوستان و شاگردان امام به بنده پیشنهاد کرد بروم خدمت آقا که موافقت ایشان را برای چاپ رساله به دست آورم. اول صبح بود. وارد بیرونی امام شدیم.

امام روی زیلوئی نشسته بود. دوست بنده مطالبی راجع به این که جامعه امروز به شما نیازمند است بیان می کردند. ایشان از کثرت علاقه و اعتماد جمله ای گفتند که شاید در آن غلوی بود. به یاد دارم که رنگ مبارک امام یک مرتبه سرخ شد فرمودند: خیر این طور نیست که اسلام بستگی به من داشته باشد."[1]

امام همیشه در برابر تعاریف غلو آمیز می ایستادند و حتی تعاریف حقیقی که از ایشان می شد را هم نمی پسندیدند.

حضرت امام همیشه سعی می کردند از ریاست و منصب ها دوری گزینند و این مطلب برای همه کسانی که ایشان را به خوبی می شناختند، اثبات شده بود.

آیت الله امینی در مورد ایشان می فرمایند:

"این مطلب را می توانم علی التحقیق بگویم که امام خمینی در تمام دوران عمرش یک قدم برای ریاست و مرجعیت برنداشته است.

 بعد از فوت آیة اللّه بروجردی برای ریاست و اداره حوزه و در نتیجه مرجعیت جریانات و فعالیتهایی در قم شروع شد... امّا ایشان جداً با این گونه حرکتها مخالفت می کرد و حاضر نبود کوچکترین قدمی در این راه بردارد... در مورد اداره حوزه و پرداخت شهریه به طلاب کاملاً کنار کشید و می گفت: دیگران بحمداللّه هستندومباحث طلبگی خودمان را ادامه می دهیم..."[2]

اما در نهایت امام با توجه به شرایط جامعه و احساس تکلیف خویش، مرجعیت را پذیرفت و راهنمایی مناسب برای مردم گردید.

امام در عین حال که مرجع بود باز هم نگاه خاصی به این جایگاه نداشت و فقط به وظایف خویش فکر می نمود. قدمی را برای تبلیغ مرجعیت خویش برنداشت و حتی دفتر ایشان سنت تولید و پخش رساله مجانی که برای همه جا افتاده بود و حتی شائبه کار تبلیغی بودن از آن نمیرفت، نیز ترک نمود؛

"بارها افرادی از روحانیون و غیر روحانیون که با سنت رائج خو گرفته بودند ضمن مراجعه به دفتر امام درخواست رساله عملیّه می کردند و وقتی ما می گفتیم که نداریم و ما هم برای خودمان یا برای نیاز دفتر و پاسخ به سۆالات شرعی و حتی نیاز شخص امام رساله لازم داشته باشیم از دیگران می خریم شگفت زده می شدند."[3]

خاطرات فوق  همه نشان می دهد که نگاه امام به مرجعیت نگاه وظیفه بوده است نه منصب. امام مرجعیت را مقامی خوش طعم و لعاب نمی دانست که برای لذات دنیوی از آن بهر برد.

امام سعی داشت پا جای پای علمایی چون سید بن طاووس بگذارد که مقام مرجعیت را می شناختند و همیشه از آن گریزان بودند و می گفتند؛

"اگر خداوند به پیامبرش فرمود لو تقوّل علینا بعض الاقاویل لاخذ نامنه بالوتین [اگر کلامی ناروا برما بندد رگ گردن او را قطع می کنیم] با مثل من چه خواهدکرد اگر با فتوای خویش به خطا روم و..."[4]

 این گونه احتیاطات، برای آنان که برای احکام دین و افتاء جایگاهی قائل نیستند شاید مبالغه باشد اما آنان که مقام مرجعیت و اهمیت فتوی دادن و راهنمای اعمال مردم بودن را می شناسند، معنای احتیاطات سید بن طاووس و دوری گزینی از مرجعیت امام خمینی را درک می کنند.

 

[3]  تعبیر ایت الله بروجردی در مورد فقه شیعه «فقه ما تعلیقه بر فقه عامه است » و به تعبیر کاملتر مهیمن بر فقه عامه است  در مسائل کلامی هم صدق میکند .

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید